بگو زنده باد زندگی

 

به خودم مرخصی دادم و دانشگاه نرفتم

میخواستم از کوه بالا برم اما دیدم خیلی خلوته و ترسیدم یکم ,

 به ایستگاه اول که رسیدم , کمی نشستم و دوباره به سمت

پایین راه افتادم

تو هوایی مثل این عاشق میشم ,خنک و ابری

رو یه تخته سنگ بزرگ نشستم و تهران رو از بالا نگاه میکنم

باد همه چیز رو به رقص درآورده و موهای من هم هیجان زده تو این

باد موج میزنن...

به خدا میگم الان یه بارون کمه که نم نم بارون رو با صورت و

 دستام لمس میکنم

کلی ذوق میکنم و با یه نفس عمیق یه عالم بوی بارون رو تو

ریه هام میفرستم

پرنده ها هم مثل من هیجان زده شدن و شروع کردن به سر و صدا

 اما انگار بارون به مذاق این گربه کپله خوش نیومده چون با اینکه

تا الان چسبیده بود بهم که نوازشش کنم , ولی تا بارون گرفت

راهش رو گرفت و رفت , انگار نه انگار که من رو میشناسه و

همیشه میاد پیشم!

سردم شده و ژاکتی که تا الان از آوردنش پشیمون بودم رو

شونه هام میگذارم و یکم تو خودم فرو میرم

ذهنم پر از سوژه ی فکر کردنه , اینکه به زودی 24 سالم تمام

میشه, تجزیه تحلیل خودم , حرفهای مشاور , برنامه ریزی برای

روزهای  پیش رو,  خاطرات گذشته , جشن فارغ التحصیلی

ورودیمون و اینکه قراره لباس فارغ التحصیلی بپوشم ولی هنوز

 کلی کار دارم تو این دانشکده..., به اینکه همه چیز رو ول کنم و

 از اینجا برم و همه چیز رو از نو به درستی بسازم , به ...

یکی از نگهبانهای پارک اومده جلوی روم و داره حرف میزنه

نمیشنوم چی میگه چون خواجه امیری داره شعر خلاصم کن

رو  تو گوشم فریاد میزنه , راستش حس خوبی هم از دیدنش ندارم

چون امنیت رو در غیابش بیشتر حس میکردم! اما به هر حال

آهنگ رو قطع میکنم تا کش پیدا نکنه

داره خیره نگاه میکنه و مجبور میشم توضیح بدم که نشنیدم

 حرفاش رو و با پوزخندی نگاهم میکنه و میره!

حسم میگه از اونجا برم , برای همین پا میشم و گشتی تو

پارک میزنم , جالبه با اینکه ساعت کاریه , اما کلی مرد به همراه

خانوادهاشون یا ... تو پارک هستن

به نظر من مردم فرافکنی داریم که خیلی راحت مشکلات رو نادیده

 میگرن تا وقتی که گریبانشون رو نگرفته!

یه پسر بچه ی ناز 2 ـ3 ساله جلوی پام ایستاده و سرش رو بالا

 گرفته و مستقیم تو چشمام نگاه میکنه ,میشینم روی زانوم و

از نزدیک بهش نگاه میکنم , چشماش خیلی عمیقن و مثل مرداب

آدم رو تو خودشون میکشن , دست کوچولوش رو روی گونه م

میذاره و لبخند میزنه , دلم میخواد بغلش کنم اما مامانش رو میبینم

 که مراقب ایستاده و نگاهم میکنه, لبخندی میزنم و از جام

پا میشم .

از چشمای این بچه کلی انرژی گرفتم , سادگی و

لطافتش با هیچ چیز تو دنیا قابل قیاس نیست...

لبخندش و لمس دستش از زنده بودنم حکایت میکرد

 

/ 7 نظر / 32 بازدید
مهدی راد

سلام این پست متقاوت بود و بهم انرژی زیادی داد . واقعا ممنون ، عاشق کوه و آب و هوایی که تعریف کردین هستم . وقتی آخرش گفتین که لبخندش و لمس دستش از زنده بودنم حکایت می کرد ... یاد یه جمله از آندره ژید افتادم که میگه : مرگ ما آن روزیست که دیگر نخواهیم و نتوانیم ار ریبایی ها لذت ببریم . از پست هایی بود که دوست داشتم . ممنون

سامان

سلام خانم دکتر اگر تو این عکس وبت لبخند نزده بودی بهت میومد مغرور باشی [چشمک][گاوچران]

مهدی راد

[نیشخند]راستی یادم رفت بگم ، عنوان مطلبتون هم خیلی زیباست سرشار از انرژیه [لبخند]

سامان

چقدر این هوا را دوست دارم چقدر باد و باران را دوست دارم ای کاش من هم اونجا بودم چقدر دل چسب بود

سامان

راستی خانم دکتر نوشته ها از قبل خیلی بهتر شده خیلی روان تر شده دوست دارم نوشته هاتو [گل]

چقدر حس خوب بود اینجا

آغازی دیگر

چه مرخصی خوبی به خودت دادی.طبیعت, آدم را سرشار از احساس می کنه و شاید خیلی وقتا تنها بودن بیشتر تاثیر داره