اصلاح دید

 

بچه ها همه دور سگ بیمار جمع شدن

کسی حواسش به من نیست و از پنجره ی اتاق معاینه دارم به

بیرون نگاه میکنم

باد از لای پنجره لور دراپه هارو تکون میده و به صورتم میخوره 

رزیدنت داخلی میاد که از کمد بغل پنجره سرنگ برداره و نگاهی

خاص بهم میکنه !( احتمالا از عدم اشتیاقم برای پیگیری بیمار

 تعجب کرده)

برمیگردم و به ساعت روی دیوار نگاه میکنم , ساعت 11:30.

30 دقیقه ی باقی مونده رو به خودم تخفیف میدم و از بیمارستان

خارج میشم تا برم دانشکده و لباسم رو عوض کنم و یک ساعت

 و نیم  استراحت رو جایی خارج از دانشگاه بگذرونم!

گرسنه نیستم و میدونم نیاز دارم به جایی که زیاد بشه نشست

کافی شاپی رو انتخاب میکنم که گاهی میرم.

حالا طبقه ی بالای همونجا نشستم و سفارشی دادم و دارم دور و

اطرافم رو نگاه میکنم

یه پدر و دختر دبستانیش اومدن و میز کناری نشستن

دخترک اینقدر مقنه اش رو تو مدرسه جلو عقب کرده که موهای

 جلوی سرش وز شده , یاد خودم افتادم که از مدرسه میومدم و...

یه میز دیگه دو دختر هستن و یه پسر و از اونجاییکه صداشون

کاملا بلنده ,متوجه شدم یکی از دخترا مراقب! هست تا دختر و

 پسر با هم صحبت کنن و آشنا بشن!

طبقه ی پایین چند تا دختر از دانشکده هنر که نزدیکه اومدن تا

بگن و بخندن و کمی فضای کافی شاپ رو شلوغ کنن

و البته تعدادی زوج هم که مثل میز و صندلی , جزو اساس

یه کافی شاپ هستن

فضای کافی شاپ نیمه تاریکه و سایه ی هواکش روی پنجره

خیلی بزرگتر از اندازه ی واقعیش افتاده روی دیوار کنارش و

باد داره هواکش رو به آرومی میچرخونه

در همین حال سفارشم رو آورد و رفت

تو این مدت یه پسر هم  میز رو به روم رو اشغال کرده و

از بالای لب تاپ داره نگاه میکنه, نگاهش که میکنم لبخندی میزنه

و سرش رو به کارش گرم میکنه

دوباره به حرکت سایه ی پره های هواکش  رو دیوار نگاه میکنم و

انگار هیپنوتیزم میشم چون یادم میره کجا هستم و...

سال چهارم دانشگاه بودم که به خاطر اذیتهای مداوم لنز تصمیم

قطعی گرفتم برای عمل چشمام , نارضایتی خانواده و عدم

 اطمینانشون به دستگاه ها و عوارض احتمالی و ترس از

پشیمونی بعد از سالها و از طرف دیگه درد شدیدی که شنیده

بودم در پی این عمل خواهم کشید , هیچ کدوم نتونست تزلزلی

در من ایجاد کنه تا تصمیم رو عوض کنم

برای همین رفتم و به تنهایی آزمایش دادم و وقت عمل گرفتم و

جوری برنامه ریزی کردم  بلافاصله که مامان و بابا میان ایران

این عمل انجام بگیره

شرایط اونی نبود که مناسب اینکار باشه اما واقعا دیگه تحمل

 نداشتم و صبر کردن میتونست حتی منتفی کنه این عمل رو

سه ماه بعد ,روز عمل بود و اضطراب...

عمل به سادگی غیر قابل باوری انجام شد و به خونه برگشتیم

اما به محض تمام شدن اثر بیحس کننده ها , چنان دردی رو

تو چشمام حس کردم که با هیچ چیز قابل قیاس نبود

دردی چنان که هر لحظه فکر میکردم کور شدم

توصیف های درد رو شنیده بودم و میدونستم داشتن احساسی

مثل لمس شیشه خورده تو چشمام و عدم توانایی پلک زدن و

...طبیعیه .اما شنیدن کجا و تجربه کردن کجا!

چند روزی درگیر دردی طاقت فرسا بودم که هر لحظه ش مرگی

بود.

اما اون چند روز وحشتناک هم گذشت و چیزی که باقی موند

ارزشش رو داشت واقعا

از اون روز بدون درگیری با لنز میتونستم دنیا رو به وضوح ببینم

و این بعد از مدتها ناراحتی از دست لنز واقعا خوشایند بود و

 هر روز خدارو شکر کردم تو این چند سال

ناراحتی و درد هرچقدر که وحشتناک بود اما گذرا بود

و برای اصلاح دیدم لازم بود

حالا بعد از تجربه های دردناک دیگه ای تو زندگیم فکر میکنم

گاهی این دردها لازم هستن تا دیدم به زندگی اصلاح بشه

تا از زاویه ی درست تری به همه چیز نگاه کنم و تجزیه تحلیل

 بهتری داشته باشم نسبت به اطرافم و دنیای پیرامون

پس فکر میکنم باید برای این تجربیات ناراحت کننده هم خدارو

شکر کنم...

پسری که میز روبه روم بود ایستاده و اجازه میخواد که چند لحظه

سر میزم بشینه!

فکرم هنوز مشغوله و ناراحت میشم که رشته ی افکارم رو بریده

اما با احترام بهش میگم که نه!

میرم پایین و حساب میکنم و از اونجا خارج میشم

به ساعتم نگاهی میکنم .10 دقیقه دیگه باید بیمارستان باشم

تو تاکسی که میشینم به این فکر میکنم که درسته که تجربه

بسیار ارزشمنده و دید من رو بازتر میکنه اما حتی اگر آگاه باشم

از احتمال درد یه تجربه , حاضرم که برای باز شدن چشمام دردش

رو متحمل بشم!؟... 

 

/ 10 نظر / 20 بازدید
آغازی دیگر

البته قرار نیست هر تجربه ای دردناک باشه ولی درد تجربه های سخت تقریبا فراموش می شه و نتیجه اون تجربه می مونه ولی اگه این تجربه بجای اینکه چشما را باز کنه روی روح و روان ما خراش بزاره دیگه هیچ جوری ردش از بین نمیره

کوثر

تبریک میگم هم بخاطر جراحی موفقیت آمیزت وهم بخاطر نوشته های منسجم وبلاگت شاید بهتر باشه نوشتنو جدی بگیری

حسین مداحی

درد داریم تا درد تجربه داریم تا تجربه بعضی وقتا من می دونم که یه سری دردها می ارزن برای بدست آوردن خیلی چیزها اما چون قبلا تجربشون کردم واقعا تحمل تجربه ی دوبارشون رو ندارم . شاید من یه کم ترسوام و تیتیش مامانی اما خب بازم میگم : درد داریم تا درد ، تجربه داریم تا تجربه

محمد

افسوس که زخمهای نشسته بر دل را نه یارای تحملی و نه اینده روشنیست..

مهدی راد

سلام به نظر می رسه تو این دنیا برای بدست آوردن هر چیزی ( حتی کوچیک ) باید هزینشو پرداخت کنی !!! تجربه که جای خودشو داره 2 هفته بعدم منم چشممو عمل میکنم . یکم اظطرابمو زیاد کردین !!! [ناراحت] آخه درست هنگام عمل من باید این مطلب رو می نوشتین !؟ [نیشخند]

من و اوئی که نیست

بعضی حقایق زندگی خیلی شیرین هستند اما تجربه کردن اونها طعم تلخی داره و من بعضی وقتها حاضرم اون طعم زهرگونه رو بچشم اما به اون حقیقت شیرین برسم .

زهرا

بعضی چیزا ارزش ریسک کردنو دارن...

free prisoner

بعضی وقتام فقط تجربست و درد هم داره ولی بعدا به هیچ دردی نمیخوره

سامان

گاهی یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه

بهار

عالی بود عزیزم دستت درد نکنه