نمایشنامه ای مبهم به نام روزگار

از روزی که وارد نمایش شدم صحنه همیشه در هم برهم بوده

هیچکسی نبوده که توضیحی بده درمورد نقش و از سردرگمی

بیرونت بیاره...

تنها چیزی که میدونی یه نقش کلی هستش که قابل تغییر

 نیست.یکی شاهزادست و دیگری رعیت و یکی زشت و دیگری

خوشگل و ...

اما بعضی قوانین تو ذهن همه ی بازیگرها به صورت پیش فرض

قرار داده شده و بعضی اوقات که انگار صحنه آشناست و روزی

 همینجا و در همین نقش (شاید هم نقشی دیگه!) در حال بازی

بودی...

این قوانین ذهنی وقتی به خوبی اجرا میشن پاداشی رو به چشم

نمیبینی و وقتی هم که ازشون تخطی میکنی مجازاتی نخواهی

شد اما همیشه حسهایی هستن که میشه بهشون ایمان داشت

(شاید هم از رو ناچاری) چون این قلب ما بازیگرهاست که تصدیق

 یا رد میکنه نقشی رو که تو ذهن داریم.

از اونجاییکه همه مثل من چیزی نمیدونن ,قراره بازی کنیم و بازی

 کنیم و بازی کنیم...تا اینکه کارگردان  دستور انداختن پرده های

 نمایش رو بده .

نسلهاست که بازیگرها دونه دونه از نمایش و صحنه

 خارج میشن و نه حقوقی پرداخت شده و نه تذکری  داده شده

 و نه نقشی عوض شده.

کارگردان رو کسی ندیده و صداش رو هم نشنیده! شایدم کارگردان

همونیه که تو قلبامون نشسته و آروم سر تکون میده! گاهی به

 نشان تصدیق و گاهی به نشان رد کردن و گاهی هم به نشان

 تاسف سرش رو به اطراف تکون میده و نا امید میشه...

اما انگار برای همه مسلمه که کارگردان داره بازیشون رو نگاه

میکنه!

بعضی ها بی خیال کارگردان و قوانین و قلبشون نقشهایی رو

 رقم میزنن که جدی جدی به بازیگرهای دیگه آسیب میزنه و از

اونجاییکه دست هیچکس به جایی بند نیست فقط میتونه بازی

 کنه و بازی کنه و بازی کنه...

گاهی هم اتفاق میافته که بازیگری فریاد میزنه و کارگردان رو

 به قضاوت دعوت میکنه ,پاسخی نیست اما ,حتی نشانی نیست...

بازیگرهایی هم هستن که پارو فراتر میزارن و به دنبال کارگردان

 از صحنه خارج میشن اما از اونجاییکه خارج از صحنه رو کسی

ندیده و بازیگرها اکثرا حدود صحنه رو خط قرمزی میدونن که چون

 خبری ازش ندارن حتی فکرش هم باعث ترسشون میشه

دسته ی دیگه ای از بازیگرها هم هستن که صرفا از بازی

روی صحنه خسته شدن و ترس رو کنار میزارن و از صحنه خارج

میشن .

 کسی تا به حال از پشت صحنه بر نگشته!

میگن که نسلها پیش کارگردان نماینده هایی فرستاده بوده که

 قوانین بازی رو توضیح بدن و تفسیر کنن ,کتابهایی هم حتی باقی

مونده از اون روزهای صحنه و عده ای از بازیگرها ایمانی قوی دارن

 به  اینکه نماینده های کارگردان وجود واقعی داشتن و عده ای

هم  ...

این بازی رو با انتخاب خودت و به اجبار شرایط صحنه و  تاثیر از

نقشهای هم بازیهات رقم میزنی.

گاهی خسته میشی ,گاهی انرژی زیادی داری که میتونی با نقش

آفرینیت به هم بازیهات هم انرژی بدی, گاهی می ایستی و بازی

 دیگران رو میبینی و خندت میگیره و گاهی هم به پهنای صورتت

 اشک میریزی و متاثر میشی از داستانی که بوسیله ی نقشهای

مختلف و زیادی رقم خورده که شاید تو داری تنها یکی از بازیگرها

رو میبینی ...

 گاهی تلاش میکنی و نقشت رو تحت تاثیر قرار میدی و

داستانی میسازی دیدنی

و گاهی هم زمین میخوری و تحقیر میشی و درد میکشی

گاهی اینقدر سرگرم نقش خودت میشی که حتی هم بازیت رو

نمیبینی که زمین خورده و درد میکشه و گاهی هم اینقدر سرگرم

 یاری به بازیگرها میشی که کم کم این کارت تبدیل میشه به

 نقشت!...

بازی ادامه داره, چه بخواهیم و چه نخواهیم!

من به کارگردان اعتقاد دارم

میخوام جوری بازی کنم که در نهایت خودم راضی باشم و بتونم

 تعظیم غرایی بکنم و بگم: با افتخار تقدیم میکنم

 اما تو ای روزگار  که صحنه ی نمایشت هیچوقت خالی نمیشه,

راز و رمزها میدونی و داستانها و بازی ها و نقشها دیدی که

به دست هیچ بازیگری به تنهایی ساخته نشده و بدون هرکدوم از

بازیگرها هم اتفاق نمی افتاده شاید!

/ 11 نظر / 100 بازدید
نمایش نظرات قبلی
torobcheh

خیلی خیلی خوب تشبح شده . :gol زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد ..................... بیاد ژاله اصفهانی :gol

زهرا

چقدر خوبه که آخر بازی بتونی افتخار کنی به نقشت و مطمئن باشی خوب از پسش بر اومدی...

ثمین

عارفه عزیز سلام عکساشو دوست داشتم.

مجید

امتیاز تو اعتمادیه که به کارگردان داری

juliet

salam arefe joon webloge zibaee darid ba ejazatun shoma ro link kardam age 2st dashtid linkam konid vaghean ke in ruzegar mobhame [لبخند]

مهدی راد

باز سلام [لبخند] مطلب عمیقی بود ولی یه سوال ، اونجا که گفتین به کارگردان اعتقاد دارم با عکسی که بعدش گذاشتین یکم تضاد داره ، در واقع شبیه یه جور طعنه شده ، اینطور نیست !؟

مهدی راد

منظورم این نبود که طعنه زدین ، شما رو شناختم منظورم این بود که تو این عکسی که گذاشتین کسی که میخواد نمایش بده هیچ اراده ای نداره و مثل یه عروسکه !!! که از بالا بازیش می دن .

مهدی راد

[متفکر] آره اینطوریم میشه گفت ، هدایت رو خوب اومدین ، قبول دارم .

ستایش

سلام عارفه چه طوری؟ پستتو خوندم...خیلی قشنگ و پر مفهموم بود خودم وقت نمیکنم و حال به روز کردن وبمو ندارم اما به روزش میکنم خیلی زندگیم فرق کرد تو این مدت که نبودم همه چی عالی شد...منم فراموش کردم گذشته رو...خلاصه حسابی خوبم ایشالا تو هم خوب باشی[ماچ][قلب][گل]