تا کی سکوت رو رج زدن نقش نمایش منه

 

صبح تو راه دانشگاه داشتم با خودم فکر میکردم که دوست ندارم

حالا حالا ها دروغ بشنوم

داشتم فکر میکردم زیادی ساده هستم

زیادی...

از خودم خسته ام, از اینجا , از دروغ و از...

الان که رفته بودیم خداحافظی کنیم با عمه م که داره برمیگرده

 دانمارک ,وقتی دختر عمه م رو بغل کردم ,همش سعی کردم

اشک نریزم

اما اشک رو که تو چشمای قشنگ اون دیدم دلم ریخت...

یاد دوران بچه گی مون افتادم که اکثرا از هم دور بودیم و وقتهایی

 که پیش هم بودیم خیلی دعوا میکردیم , اما اینقدر علاقمون شدید

 بود که چند ساعت بعدش درحال بازی بودیم و کلی از کنار هم

بودنمون لذت میبردیم.

حالا یه دختر جوون و خوشگله که خیلی دوستش دارم چون ساده

 و بی غل و غشه 

اشک هاش رو که پاک میکردم ,گفت دوستت دارم.

یه دوستت دارم واقعی!

جنس حرفش متفاوت بود.جنسی دلنشین .جنس یک شیشه ی

 ضد خش...

میخوام برم از اینجا.از صمیم قلبم میخوام که برم

ـ

با گیاه ِ بیابان ام

خویشی و پیوندی نیست

خود اگر چه درد ِ رستن و ریشه کردن با من است و هراس ِ بی بار

 و بری .

و در این گُلخن ِ مغموم

پادرجای

چنان ام

که مازوی پیر

بندی ِ دره ی تنگ .

و ریشه های فولادم

در ظلمت ِ سنگ

مقصدی بی رحمانه را

جاودانه در سفرند .

مرگ ِ من سفری نیست،

هجرتی ست

از وطنی که دوست نمی داشتم

به خاطر ِنامردمان اش .

خود آیا از چه هنگام این چنین

آیین ِ مردمی

از دست

بنهاده اید؟

پر پرواز ندارم

اما

دلی دارم و حسرت ِ دُرناها.

 

و به هنگامی که مرغان ِ مهاجر

در دریاچه ی ماه تاب

پارومی کشند ،

خوشا رها کردن و رفتن!

خوابی دیگر

به مُردابی دیگر!

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر!

خوشا پرکشیدن، خوشا رهایی،

خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهایی!

آه، این پرنده

در این قفس ِ تنگ

نمی خواند.

 

نهاد ِ تان، هم به وسعت ِ آسمان است

از آن پیش تر که خداوند

ستاره و خورشیدی بیافریند.

 


برده گان ِ تان را همه بفروخته اید

که برده داری

نشان ِ زوال و تباهی است ؛

و کنون به پیروزی

دست به دست می تکانید

که از طایفه ی برده داران نه اید [آفرین ِ تان!]

 

و تجارت ِ آدمی را

ننگی می شمارید.

 

خدای را از چه هنگام این چنین

آیین مردمی

از دست

بنهاده اید؟

 

بندم خود اگرچه بر پای نیست

سوز سرود اسیران با من است،

و امیدی خود به رهایی ام ار نیست

دستی هست که اشک از چشمان ام می سترد،

و نُویدی خود اگر نیست

تسلایی هست.

 

چرا که مرا

میراث ِ محنت ِ روزگاران

تنها

تسلای عشقی ست

که شاهین ترازو را

به جانب ِ کفه ی فردا

خم می کند.

ـ

 

مادرم میبوسمت که دوست داشتنت همیشه گی و 

صادقانه ست...

/ 7 نظر / 22 بازدید
مهدی راد

like شعر ها واقعا زیبا و با معنی بودند . thanks

torobcheh

همه دوست داریم بریم . ولی کجا .... سپاس از شعر زیبایی که انتخاب کردین [گل]

ستایش

عزیززززززززززززززم[نگران] ایشالا همه چی درست میشه[ماچ][قلب][گل]

fateme

koli gerye kardam in matne ghashangeto khundam arefe joonam:(((( khob pasho biya pishe khodemoon digeeeeee .....jedi donbale karato begir pasho biya

NIYAN

عزیزم من هر شب قبل خواب یه سر به نوشته هات میزنم با اینکه چندین بار خوندمشون ولی دوست دارم [شوخی]راستی موسیقیمونم با حال