زتده ام پس مینویسم

 

بارون داره میاد و من از خود بی خود شدم دوباره.

تو این مواقع فکر میکنم زنده بودن ارزش لمس این لذتها رو داره

واقعا...

در حال پیاده روی هستم و به کلاغی نگاه میکنم که زرورق یه

شکلات رو به خاطر برقی که داره برداشته و میخواد با خودش ببره.

خیلی جالبه!

این کلاغ ذاتا به هر شیء که براق باشه واکنشی یکسان خواهد

داشت

اون بین یه انگشتر جواهر و زرورق این شکلات فرقی نمیبینه و

هردوی اینهارو بر میداره و به مکان دلخواهش میبره

ارزش مادی برای اون مطرح نیست و به همین دلیل لذتی که از یه

چیز براق بدون ارزش مادی میبره با اون جواهر یکیه! و همین باعث

خواهد شد بهانه ای زیاد برای لذت بردن پیدا کنه و این جای

حسرت داره واقعا!

از یه جهت هم این کارش جز لذت "داشتن "و "انبار کردن"  ,

جنبه ی دیگه ای نداره , مثل بعضی از آدما که لذت درآوردن

پولشون بیشتر به جمع آوری و افزایش پتانسیلشونه تا استفاده

از اونها در جهت رفاه و خوشیشون!

گاهی فکر میکنم ما آدمها اگر از تفسیر کارهامون با خبر باشیم ,

تو عملکردهامون هم آیا تغییری خواهیم داد؟!

و به این نتیجه میرسم که اگر این دونستن ها قراره دنیا رو بدتر از

اینی بکنه که هست, بهتره که ندونیم...

یکی مثل من اینقدر درگیر این تفسیرها خواهد شد که از زندگی

کردن باز میمونه!

که همش به دنبال تفسیرها میره و لمس لحظه هارو فراموش

 میکنه که واسه دور کردن خودش از اون اشتباه ها می ایسته

و نگاه میکنه شک میکنه , تحلیل میکنه ,به دنبال صحت تحلیلش

 میره و کمتر دست به عمل میزنه...

راستش شاید فکر کنی این موضوع مرتبط با جریان کلاغ نیست اما

واقعیتش اینه که این مدت ننوشتم تا رو عملکردم و ترسهام برای

ریسک شروع کارها تمرکز کنم

سعی کردم کمتر توجه کنم به اطراف و بیشتر روی خودم و

تفاسیرم و ترسهام  وقت بذارم

اینجوری شاید کمتر به دلیل جمع آوری پول توسط فلان آدم و

استفاده نکردن از پتانسیل لذتش تا قبل از دیر شدن فکر کنم

اما حالا فکر میکنم همگام با تجزبه تحلیل هام رشد میکنم و این

نباید بتونه مانعی باشه واسه کم کردن ترسهام و بالا بردن توان

عملیم( چنانچه با توقف فکر کردن به پیرامونم , پیشرفتی تو از

بین بردن ترسهام نکردم)

پس نگاه میکنم,تفیسر میکنم,مینویسم و با شما به اشتراک

میذارم...

_امتحانهام موقتا تمام شده و یک هفته ای هست که استراحت

 میکنم

اینقدر اینجا ننوشتم که گرد و غبار شروع دوباره یکم حال و

هواش رو تغییر میده , معذرت میخوام از دوستانی که پیگیر

نوشته هام بودن و بی خبر گذاشتمشون...

/ 4 نظر / 45 بازدید
آریماس

عارفه خانم.وبلاگ قشنگی داری.من رهگذر بودم که اومدم اینجا.اگه مایل به تبادل لینک بودینوخوشحال میشم به من هم سر بزنین[قلب]

عباسی

سلام.خیلی قشنگ بود پستتون..واقعا لایک [گل]

طوبی

متاسفانه دردنیای امروز مالذتها همه مادی شدند واز لذتهای واقعی دنیای اطرافمون دورشدیم. وبلاگ قشنگی دارین[گل]