صبح ساعت ١٠ رسیدم کلینیک و از اونجایی که خبر خاصی

نبود و سگی که شکستگی تو پاش بود رو استاد به تنهایی

عمل میکرد,تو لابی نشستم و کمی به سالن و آدمای منتظر

پذیرش توجه کردم.

لابی کلینیک همیشه یه حس خاص رو در من ایجاد میکنه

مثل یه بوی خاص که من رو به خاطرات کودکی سوق میده...

صندلی های به هم متصل و قدیمی که یکی درمیون از بین

رفتن و مثل دندونهای یه آدم پیر میمونن که در حال لبخند زدنه!

صدای هواکش که مثل هواپیما میمونه و  و آبسردکن قدیمی

که از روی صداش میتونی خاموش و روشن شدنش رو حس

کنی ,سطل زباله ی بزرگ کثیفی که من رو یاد سطل 

مدرسه های سالهای تحصیلم میندازه ...

دیوارهایی با رنگ زرد و کرم که کثیفی زیادش باعث شده تبدیل

به خردلی بشه! و نزدیک کف که با کاشی سفید پوشیده

شده , کثیفی رو دوچندان نشون میده...

بوی خاص حیوانات خانگی و نوری که از دیوار شیشه ای سالن

مستقیم تو چشم آدم فرو میره...

دو تا خانم چادری  بودن که یه سگ ناز و خوشگل رو برای

واکسن آورده بودن. از اون سگهای لوس بود که حسابی هم

ترسو هستن و تا روپوش سفید میبینن شروع به لرزیدن میکنن

و از بغل صاحبشون بیرون نمیان!

یه سگم اونجا داشت شیطونی میکرد و حسابی هم فضول

بود ,طوریکه از بو کردن هیچ چیز و هیچکس هم تو اونجا صرف

نظر نمیکرد و اصلا معلوم نبود صاحبش کجاست!

کم کم داشت شلوغ میشد که اونجا رو ترک کردم و به بخش

رفتم تا ببینم چه خبره!

ذهنم حسابی مشغول بود و داشتم برنامه ریزی میکردم که بعد

از ظهر رو چه کار کنم.

از پیشنهاد دوستم که همراهم بیاد برای مصاحبه ی کار

حسابی خوشحال بودم و دیگه ترسی نداشتم از محیطی که

آشنایی خاصی با شخصیتهاش ندارم...

قرار شد بریم سینما و فیلم جدایی نادر از سیمین رو ببینیم.

عالیییییییییییییییییییییییییی بود. فیلمی خوش ساخت .واقع بینانه

با موضوعی جالب که بسیار جای پرداخت داشت و نویسنده 

 به خوبی از پسش بر اومده بود و بازیگر ها هم به نحو باور

نکردنی زیبا بازی کرده بودن...

با اینکه تقریبا تمام فیلم رو با داشتن بغض و اشکی در چشم,

به صورت لرزان دیدم! اما در نهایت از گذاشتن وقتم برای دیدن

فیلم بسیار راضی بودم( اغلب حوصله ی فیلم دیدن ندارم و

هر فیلمی توجهم رو جلب نمیکنه) و بسیار انرژی گرفتم .

به نظر مردم بعد از تمام شدن فیلم توجه میکردم و برام واقعا

جالب بود...

بعد از فیلم دوستم داشت برام توضیح میداد که قبل از گرفتن

مدرک از دانشگاه ,بهترین کار تدریس خصوصیه

و منم براش توضیح دادم که نمیشه به کسی اعتماد کرد و وارد

خونه ی مردم شد و ...

شرکتی که برای مصاحبه رفته بودیم ,تو کار وارد کردن و

فروش تجهیزات پزشکی بود.

مدیر عامل شرکت از من پرسید برای چی دنبال کار هستم و به

تیپم نمیاد که احتیاج داشته باشم از لحاظ مالی!

وقتی گفتم که میخوام مستقل باشم و برای هر چیزی نیاز

نباشه به خانواده نیاز پیدا کنم ,لبخندی زد و گفت: این تلاش

شما قابل تقدیره اما شما باید تو این راه سختیهای زیادی رو

تحمل کنی.میتونی؟!

فکر کردم و گفتم: حتما.

یه حرفی گفت که الان مدتیه من دارم بهش فکر میکنم و

شنیدنش از یه غریبه برام واقعا جالب بود.گفت: تو زندگی

ما نیستیم که مشکلات رو برای خودمون بخواهیم یا نخواهیم,

ولی این ما هستیم که انتخاب میکنیم که با قرار گرفتن تو

اون شرایط خودمون رو شکست خورده بدونیم و یا اینکه

تصمیم داریم پیروز بشیم. و یا حتی از اون به عنوان سکوی

پرش استفاده کنیم!

این روزها زندگیم بالا و پایین زیاد داشته و من همش با این

تصمیم بودم که از همه ی سختی هاش استفاده کنم تا

 تجربه ای درست پیدا کنم برای موفق شدن ...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ توسط عارفه زاهدی موحد