ساعت 6:30 صبح پاشدم که تا صبحانه بخورم و لباسهام رو اتو
کنم و آماده رفتن بشم ساعت شده 7:30, از امروز تا
دو هفته ی آینده رو کارورز بخش جراحی هستم و باید از 8:30
کلینیک دانشکده باشم.
به ساعت نگاه کردم و دیدم ٧:45 شده! پس با احتساب حداقل
1 ساعت تو راه موندن ,15 دقیقه دیر میرسم .
با عجله از خونه بیرون رفتم و خواستم سعی کنم که تند حرکت
کنم, اما با ضربه ی محکمی که پام دیشب از روی
بی توجه ی به میز خورده بود ,تقریبا راه رفتن امکان پذیر نبود!
به سختی سعی کردم مسیر خونه تا سر کوچه رو بدون
تاثیر درد زیاد روی راه رفتنم بگذرونم اما واقعا شدنی نبود.
هزار بار از خدا کمک خواستم و به شکلهای مختلف سعی کردم
که عادی راه برم ( با اینکه کسی اونجا نبود که ببینه ,اما خیلی
برام ناراحت کننده بود که تو حرکتم لنگش ایجاد شده بود)
یاد خانم دکتری افتادم که تو درمانگاه شهرداری سر کوچمون کار
میکنه و نمیدونم که پاش چه مشکلی داره که...
من هر بار که دیدمش براش از خدا صبر خواستم و موفقیت و
حس رضایت, اما باز هم ته دلم پیش خدا گله کردم و...
تو تاکسی که نشستم ,کمی از درد انگشت پام کمتر شده بود
و یاد مصاحبه ی کاری افتادم که امروز قرار بود برم و حسابی
از اتفاقی که افتاده بود ناراحت شدم, چون جایی که باید میرفتم
مسیر پیاده روی داشت و امروز واقعا برام سخت بود رفتن...
ساعت 8:45 که رسیدم به دانشکده ,سریع رفتم و روپوش
پوشیدم و وارد کلینیک شدم و به بخش جراحی رفتم که یکوقت
به خاطر تاخیرم غیبت نخورم.
جالب بود که هیچکدوم از بچه ها نبودن و کیس هم نداشتیم و
یه ساعتی رو نشستیم تا یا مریض بیارن و یا دکتر شیفت
تشریف بیارن و یا بچه ها!
که البته تا آخر وقت (12 ظهر )فقط بچه ها اومدن و کلا رفتنمون
جز حضوری خوردن نتیجه ای نداشت!
میدونید...
با خودم فکر میکنم که تو کشور ما از مدرسه رفتن بچه ها این
موضوع رو کم کم جا میندازن که برایند کارهای روزت صفر باشه!
تو دانشگاه این آموزش ! به اوج خودش میرسه و وقتی هم که
مشغول کار! میشی ,آموخته هات رو که در نهایت هیچی
نیستن , به کار میگیری و ساعتی رو به هیچ میگذرونی و سر
خودت رو مشغول میکنی تا در نهایت به خونه برگردی و
خستگی در بیاری!
اتفاقا خیلی هم خسته میشی ,چون خودت از کار مفید روزانت
خبر داری و همین حس ,زحمت رفت و آمدت رو و زمان زیادی رو
که تلف کردی ,باری میکنه به روح خستت که با هیچ خوابی
خستگیش در نمیاد...