همه جا تاریکه و همه ساکت , مامان با دستاش جلوی چشمام

رو گرفته تا صحنه های دلخراش فیلم سون(seven) روی  ذهن

کودکانه ی من تاثیر بد نذاره! من اما از لای انگشتان مامان

صحنه ها رو ترسناک تر از اونچه بود میدیدم!

آخرین دقایق فیلم اما, تو دلخراش ترین لحظات, من توجه م به

اینه که تو بیابون های امریکا هم به کابلهای فشار قوی برق,

توپ بسکتبال آویزون هست یا نه!!!

(حدود 8 سالگی)

-

چند ماه پیش که نمره ی دیکته م شده بود 8! به دوستام گفتم

پاره میکنم برگه امتحان و به مامانم چیزی نمیگم.

حالا ماه ها از اون ماجرا میگذره و حس گناه کار بودن هر شب

باعث میشه که آرزوی مرگ کنم.

من حاضرم هرتنبیه ی بشم اما از این ناراحتی های شبانه

خلاص بشم ,با ترس و لرز به مامان میگم و بغض چند ماه ی

خودم رو میشکونم.

وجدانم راحت میشه از بار سنگین این گناه پنهانکاری اما...

مامان بهم میگه که همون روز دوستام به معلم گزارش دادن

تصمیم من رو و معلمم هم مامان رو مدرسه خواسته و بهش

اطلاع داده!

اعتمادم به دوستام! از بین رفت .

برای چیزی که مامان همه ی این مدت ازش خبر داشته چه

شبها که تا صبح عذاب کشیدم.

دیگه دروغ نمیگم ,دیگه پنهان نمیکنم . به هر قیمت که شده...

(7 سالگی)

ـ

ته مداد رو اینقدر جویدم که ...

خدایا اینبار رو بهم رحم کن. فقط همین یک بار. دیگه درس

میخونم . قول میدم. خدایا معلم امروز نیاد و یا حداقل از من

درس نپرسه.خدایا خدایا...

(از 7 سالگی تا 17 سالگی)

ـ

مامان و بابا خونه نیستن

رفتم تو اتاق مامان و بابا و دارم کمد لباسهای مامان رو نگاه

میکنم . چند تاش رو بر میدارم و جلوی خودم نگه میدارم و تو

آینه نگاه میکنم .آخه کی منم اینقدری میشم تا بتونم

لباسهای خوشگل بپوشم؟!

یکی از لباسها رو  که خیلی دوسش دارم و سبز و مشکی  

هستش با یقه ی باز میپوشم و با یه کفش پاشنه بلند که

توش تلو تلو میخورم

 تو کشوی میز توالت مامان یکی از رژها رو پیدا میکنم و...

صدای مامان داره میاد,در رژ رو همونطور که سر رژ بیرونه

میبندم و لبم رو با پشت دست پاک میکنم!

به روی خودم نمیارم که اینجا چه خبر بوده اما انگار مامان یه

بوهایی برده  چون یه جورایی نگاهم میکنه و با خنده بابا رو صدا

میکنه...

(4 سالگی)

 

ـ

چند شب پیش عروسی بودم و ابروهام رو تمیز کردم و پشت

لبم رو هم همینطور! اون موقع فکر میکردم تمیزی حق طبیعی

هر آدمی هست و چقدر قیافم تغییر کرده!

اما حالا که تو صف ایستادم و مدیر مدرسه داره بچه هارو

بررسی میکنه! ضربان قلبم اینقدر بالاست که هر

لحظه حس میکنم قلبم داره تو دهنم میزنه و از اونجاییکه

میدونم ایشون چقدر به من لطف دارن و در ادب و احترام زبانزد

عام و خاص هستن! حاضر بودم هیچوقت به اون عروسی

نمیرفتم تا الان مجبور نباشم تو دفتر مدرسه بایستم و توهینهای

مدیر  رو تحمل کنم و به خاطر مادرم همونطور بیصدا گوش کنم

و به خودم فشار بیارم که اشکم سرازیر نشه تا مدیر 

بی فرهنگ دبیرستان معروف فضیلت به هدف دلخواهش

نرسه! 

( 15 و 16 سالگی)

ـ

روزهای عید معلم ما روسری سفید سر میکنه و مانتوی روشن.

مدرسه هم جشن میگیره .  جشنهاش رو دوست ندارم اما

همینکه کلاس تعطیل میشه کلی خوشحال کنندست!

من معلمم رو خیلی دوست دارم

با اینکه روزهای اول به نظرم خیلی بد اخلاق و زشت میومد

اما حالا از پشت اخمهای همیشه گی ش هم محبتش رو حس

میکنم .

وقتی لبخندی هرچند کوچیک میزنه فکر میکنم خوشگلترین

معلم دنیاست و وقتی روزهای عید  رنگ روشن میپوشه

کلی دلم میخواد که بوسش کنم...

(8 و 9 سالگی)

ـ

مامانم مریض شده , حس میکنم کل بدنم از جمله مغزم, سر

و بی حس شده.

جلسات شیمی درمانی رو با پوست و گوشتم لمس میکنم

بیش از اون چیزی که شاید اگر خودم بودم درد میکشیدم

اما نمیخوام کسی این احساس من رو ببینه

نمیخوام حس منفی خانواده رو منفی تر کنم

خونسرد نشون میدم و خیلی طبیعی

با خودم فکر میکنم که استعداد بازیگری هم دارم و نمیدونستم!

اینقدر خوب تو نقشم فرو رفتم که از برخورد دیگران حس میکنم

باور کردن که خیلی بیخیالم. بهم برخورده اما باید ادامه بدم

من هدفی رو دنبال میکردم که  برگشتن آرامش به خانواده

و القا حس مثبت به مامان توش حرف اول رو میزد

اینکه همه فکر کنن بی احساسم نباید بتونه هدفم رو متزلزل

کنه .

برای اینکه فکرم به جاهای بد نره خودم رو اکثرا به کارهای خونه

و غذا و گرفتن آبمیوه برای مامان سرگرم میکنم.

حس مفید بودن تا حدودی حسهای بدم رو پوشش میده

دارم فکر میکنم که گاهی دردها و رنجها چقدر میتونن آدمهایی

رو که برای هم عزیز هستن به هم نزدیک کنه و همینطور

آدمهایی رو که یک عمر ادعای دوست داشتن میکردن محک

بزنه و خدا نکنه که تو این محک مهره های سوخته پیدا کنی...

(21 سالگی)

ـ

قرار بوده شعر حفظ کنم و نکردم

معلمم مامانمه و گفته اگر تا عصر حفظ نباشم شعر رو,

نمی بره من رو بلوار تا بازی کنم.

اینجا خیلی تنهاییم و مامان این رو میدونه و دلش میسوزه

برای همین هم اینجور مواقع مثل یه گربه ی بی پناه نگاهش

میکنم تا یادش بره که چه زلزله ای هستم و بهش قول میدم

بعد برگشتنم حتما حفظ کنم اون شعر رو!

حالا تو بلوار دارم با توپ ماهوتیم بازی میکنم که یهو یه سگ

بولداگ دنبالم میکنه

مامان اینها دارن داد میزنن که نترس و ندو چون اون داره باهات

بازی میکنه ,اما من با تمام قدرت دارم میدوم و خیلی هم

ترسیدم , در نهایت اما سرعتش اینقدر زیاده که دویدن

بیفایدست و می ایستم و در کمال تعجب میبینم که نمیخواد

 بخورتم ,فقط داره پاچه ی شلوارم رو میگیره تا باهاش بازی

کنم!

شوخی وحشتناکی بود ...

(6 سالگی)

ـ

همیشه تو ایران بودن برام مساوی بوده با تهران زندگی کردن

اینبار اما بابا و مامان آوردن من رو ارومیه و قراره چند روز دیگه که

یکسری وسایل رفاهی برای من و برادرم آماده کردن از ایران

برن. بودن تو اینجا خواسته ی خودم بوده

صبح اولین روز که قراره برم دانشگاه که بیرون از شهر قرار داره

با برادرم میرم اما بعد از ظهرش رو به تنهایی برمیگردم

حس میکنم دنیا رو فتح کردم و کلی به این استقلالم افتخار

میکنم...

اما حالا بعد از گذشت یک سال دیگه این استقلال جذابیت

روزهای اول رو نداره و آرامش و احساس امنیت و محبت یه

خونه ی واقعی رو دلم میخواد...

(17 و 18 سالگی)

ـ

تو شهربازی شلوغ و دوست داشتنی همیشگی گم شدم

دیگه دوست داشتنی به نظر نمیاد .تو خونه کلی التماس کردم

برای اومدن به اینجا و حالا دلم میخواست خونه مونده بودم

حرفهای مامان تو مغزم میپیچه که به هیچکس جز پلیس نگو

که گم شدی . اشک صورتم رو خیس کرده و با عبور هر زن

چادری به طرفش میرم و میگم مامان...

وقتی برمیگرده جا میخورم و بیشتر میترسم

تا چند دقیقه ی پیش اینقدر خوشحال و بیخیال بودم که

اصلا در پی مامان و بابا نبودم اما حالا دلم امنیت آغوششون رو

میخواد.

از دور بابام رو میبینم که داره به طرفم میاد .

بهترین هدیه ی دنیا رو الان گرفتم و تو بغلش مثل همیشه حس

آرامش دارم...

(4 سالگی)

ـ

پروازمون از پاریس به مالی و از مالی به گینه ست

تفاوتی رو که طی یه پرواز چند ساعته حس کردم تفاوت بین دو

دنیا بود.

دنیای با اعتبارات فانتزی

با خیابون شانزه لیزه که رو خرید یه چیز کوچیکش میلیونی

باید حساب کرد و ...

دنیایی دیگه ای با چند ساعت فاصله, گرسنه به معنی

مطلقش, نه حتی درخت موز و یا منگو (انبه) که بتونن از زنده

موندنشون دفاع کنن...

مقصد نهاییمون اما گینه ست جایی که مردمش از طبیعت

استفاده میتونن بکنن تا سیر بشن

فکر میکنم اینجا آخر دنیاست اما روزها که میگذره و محبت و

انسانیت این آدمها رو میبینم که فرقشون با من تو شرایط

زندگیشونه و رنگ پوستشون ,اینقدر دوسشون دارم که

بعد 10 ماه زندگی کنارشون ,با اینکه خوشحالم دارم به ایران

نزدیک تر میشم, اما ناراحتم که روزی قضاوتی نادرست داشتم

تو ذهنم درباره شون...

(11 سالگی)

ـ

...

پشت مه زمان ,تو ذهن من ,خاطراتی هست که حالا جزئی

از وجودم شده

جزئی که غیر از یادآوری دسترسی دیگه ای بهشون ندارم و

قابل تغییر نیست

اما از طریق اونها میتونم مسیری که پیش رومه تغییر بدم

قوانینی که از این خاطرات بدست آوردم و شخصیتی که از

داشتن این قوانین ساختم

الان دیگه میدونم گاهی به نفع شخص ماست که آگاهانه

چشممون رو به روی یه چیزایی ببندیم

حالا دیگه ترجیح میدم که راست بگم و پنهان نکنم و پای

همه چیزش بایستم تا آرامش بیشتری داشته باشم

الان ترجیح میدم از قبل تلاش لازم رو بکنم تا تو زمانش

استرس و پشیمونی حس نکنم

حالا دیگه میدونم هر سنی جذابیتی داره که باید تو لحظه

دریابیش و وقتی از دست رفت حسرت خوردن بی فایدست

 

حالا یاد گرفتم که در مقابل هر آدمی سعی کنم شخصیت خودم

رو حفظ کنم و اینکه یکی یه نسبتی ناروا بده, شخصیت خودش

رو زیر سوال میبره و نه من رو!

حالا کمتر رو ظاهر آدما قضاوت میکنم و سعی میکنم ذهنیت

پشت اعمال و ظاهرشون رو بیشتر درک کنم

حالا دیگه سعی دارم وقتی تصمیمی میگیرم و هدفی رو دنبال

میکنم ,کمتر به قضاوتها و دید دیگران توجه کنم و میدونم

که سختی ها هم مثل خوشی ها گذارا هستن و پایدار نخواهند

موند

حالا میدونم که گاهی چیزایی که بزرگ و وحشتناک میبینم

تنها شوخی این دنیا میتونن باشن که نباید جدیشون گرفت

الان دیگه فهمیدم  گاهی اونچیزایی که دنبالشیم

وقتی قابل لمس میشن اونقدرا هم جذابیت ندارن که فکرش رو

میکردیم

الان دیگه امنیت و آرامش و محبت خانواده رو با کمتر چیزی

قابل قیاس میدونم

حالا دیگه مطمئنم  دنیا بزرگتر از اون چیزیه که تو ذهن من جا

میشه و دیدن  دنیا میتونه زاویه ی دیدی بده بهم که شاید

بهتر از قبل بتونم اطلاعات دریافتیم رو از این دنیا پردازش کنم...

  

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠ توسط عارفه زاهدی موحد