گاهی دلم میخواد ایده آل گراییم دکمه ای داشت که خاموش و

روشنش میکردم!

چون تو موقعیتهایی که کاری از دستم بر نمیاد , تنها کاربرد این

حس خود آزاری میتونه باشه!

اینکه اکثر اوقات راضی نمیشی و نمیتونی اونجور که دلت

میخواد لذت ببری , اینکه میبینی خیلیها به سادگی میتونن

از اون شرایط لذت ببرن و تو...

نمیدونم, شاید دیگران هم فقط به ظاهر از یه شرایطی راضی

هستن!

به هر حال خیلی وقته که سعی میکنم تلاشم رو برای نزدیک

شدن به ایده آل انجام بدم و نتیجه هرچه که هست برام

لذتبخش باشه, تا حدودی هم تو این روش پیشرفت داشتم ,

اما اینکه در نهایت به نتیجه ی دلخواهم میرسم یا نه...؟!

فکر میکنم زندگی کردن مثل بندبازی میتونه باشه

اگر رو خط تعادل حرکت نکنی , اگر بخوای بی توجه به توانت و

موقعیتت خیلی سریع حرکت کنی , به سادگی ممکنه همه

چیزت رو از دست بدی!

البته تو این راه توکلت به یه قدرت بینهایت هم میتونه خیالت رو

از نابودی بر اثر غفلتی کوچیک راحت کنه...

یادمه تو یه دوره ای از زندگیم رکود زیادی وجودم رو فرا گرفته

بود ,یه جمله ای رو خوندم که عامل محرکی شد برای حرکت

دادن به خودم ,این جمله رو تقدیم میکنم به همه ی شما

دوستای خوبم که همراهیم میکنین تو فراز و نشیبهای روحیم:

"زندگی کردن مثل دوچرخه سواریه ,

برای حفظ تعادل باید حرکت کرد"

ـ

چند روزی رفتیم اصفهان , تمام خاطرات ی رو که از آخرین

سفرم به اونجا داشتم ( فکر کنم 15 سال پیش بوده)و مثل

تصویری محو همیشه پیش زمینه ی اسم این شهر بود برام ,

واضح شد. جالب بود اما ...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط عارفه زاهدی موحد