
اگر نگیم همه ی ما ادما روزای تلخ را تجربه کردیم, حداقل تو
زندگیمون یکبار تجربه خواهیم کرد و ای کاش اون روزها اونقدر
قوی باشیم که...
از بچگی بخاطر شغل پدرم که کارمند وزارت خارجه بودن,عادت
داشتیم که در مقابل هر ٣ سال که ایران بودیم, ٣ سال را هم در
کشوری دیگه زندگی کنیم
این رسم پا بر جا بود تا اینکه من و برادرم بزرگ شدیم و بدلیل
رفتن دانشگاه ,پدر و مادر را واسه این سفرها تنها گذاشتیم!
تا ٢ سال پیش که ماموریت بابا تمام شد و دوباره یک خانواده
تشکیل دادیم .مثل دوران بچگی گرم و صمیمی
هنوز چند ماهی از امادنشون نگذسته بود که دکتر رفتن مامان
شروع شد. فراموشم نمیشه که روز ١٠ اذر بود و تولد من که
مامان و بابا داشتن میرفتن دکتر و به اصرار من مجبور شدن من
را هم همراه خودشون ببرن.
تو مطب با دیدن مریضایی که عمل یا شیمی درمانی کرده
بودن,حسابی حالم خراب شد. گریم گرفت و شروع کردم به
اعتراض از خدا به خودش!
اما خبر نداشتم که تا ساعتی دیگه دنیا قراره روی سرم خراب
بشه!
این رو میگم چون واقعا همینطور شد,حرفای دکتر را همون موقع
هم نشنیدم!
فقط فهمیدم که دو روز بعد عمل و بعد شیمی درمانی...
اون روزها دوست داشتم میمردم. اما مردنم جز اضافه شدن درد
و رنج به دوش خانواده نبود, پس تصمیم گرفتم که بمونم و مفید
باشم,حتی در حد دادن یک لیوان ابمیوه به مادرم باشه!
نمیخوام از درد و رنج اون روزها بگم چون هم واسه تو که
میخونی سخته و هم واسه من که همیشه سعی میکنم
فراموش کنم! که هنوز هم هر وقت کابوس میبینم,مربوط
به اون روزها و ساعتهاست.
اون سال پر درد و سختی هم گذشت و باکمک و خواست خدا
مادرم سالم در کنار ماست.
اما روزها در پی هم میگذرند واین روزها چه سخت و دردناک
وچه خوش و سالم تنها چیزی که بجا میگذارند,تجربه است!
تجربه ی اینکه زخمها خوب میشند یا بهبود پیدا میکنن و این
امید هست که به ما ادما واسه شروع روزی دوباره
انرژی میده
امید به روزهایی خوش, امید برای رسیدن به هدف و امید برای
زندگی!
نداشتن امید یکجور ناشکری و نداشتن اعتماد به خالق مهربان
محسوب میشه
پس روزها اگر تلخ بودن پایدار میمونیم و اگر خوش بودن خدارو
شکر میکنیم و از اون روزها بهره میبریم(شاید با سعی در شاد
کردن کسایی که در حال گذروندن روزهای سختشون هستن)
با امید روزهایی خوش برای همه...