توی اتوبوس نشسته بودم و دختری تو نزدیکی من داشت
شکلات میخورد.
پسری 6 یا 7 ساله که مشخص بود مشکل معلولیت ذهنی داره
از اینور اتوبوس به اونور در حال نوسان بود و آروم نمیگرفت.
شکلات رو تو دست دختر دید و گفت:میخوام. منم شکلات
میخوام.
دختر مردد نگاهش کرد. من هم داشتم فکر میکردم کار
درستی نیست شکلات نیمخورده ی خودش رو به این بچه بده
که خدای ناکرده ممکنه ویروس یا میکروبی رو به بدن این
کودک بی گناه منتقل کنه, اما اگر هم نده, اون بچه ممکنه تو
ذهنش بمونه و...(طبق معمول ذهنم درگیر بی عدالتیهای
این دنیا هم بود که اون مادر و این بچه به چه گناه و جرمی باید
به همچین گرفتاری و دردی دچار باشن و...)
که دختر بدون اینکه قسمت دهن زده خودش رو جدا کنه
شکلات رو داد دست پسر کوچولو و اون هم با یک حرکت
همش رو خورد و با لذتی دوست داشتنی گفت: خوشمزه بود...
نگاه کردم و دیدم اون شکلات شاید ارزشی نداشت برای
دختر ,اما میتونست برای پسری کوچیک با ذهن کودکانه و
معلول, یه دنیا باشه...
ـ
وقتی تو میخوای از یه موقعیتی به موقعیت بهتر بری
مثلا محل زندگی بهتر ,ممکنه خیلی از وسایلی که داشتی
دیگه به دردت نخورن و لازم باشه اونهارو بگذاری و بری!
چون یه جورایی باری سنگین و بدرد نخور هستن روی دوشت
اونوقت شاید خیلی بخشیدن اونها به همسایه هات که
ممکنه نیاز داشته باشن به اون وسایل ,کار فداکارانه ای
نباشه ,اما میتونه باعث رفاه حال اونها بشه یا از یک
سری مشکلات نجاتشون بده!و تاثیر مثبت زیادی تو زندگیشون
داشته باشه و از این جهت ارزشمنده.
وقتی هم که رخت این دنیا رو از تنت در میاری و میخوای
به جایی بری که این بدن ارزشی نداره برات , اما میتونه جون
حداقل یک نفر رو نجات بده ,پس خیلی فداکارانه و سخت
نیست که ببخشی اون چیزی رو که نیازی بهش نداری و دیگری
در کمبودش داره درد میکشه! اما کاری بسیار ارزشمنده...
پس اگر سخته برای رفاه حال کسی چیزی رو که دارم(وقت,
محبت ,پول,انرژی...) فدا کنم, اما میتونم رو این فکر کنم
که این بدنی رو که قراره پس از مرگ توی خاک بپوسه
هدیه کنم به همه ی اونهای که میتونن از جزء جزء ش استفاده
کنن تا بلکه درد کمتری بکشن و رفاه بیشتری داشته باشن و
این خودش ارزشمنده...

خوشحال میشم چند لحظه ای رو به این کار فکر کنید و به اینجا
سری بزنید: