از بچگی خیلی به خوردن علاقه نداشتم و برای همینم

مثل خیلی از بچه ها  ,عید برام یادآور خوردنی های خوشمزه

نبود!

اما از همون بچگی عاشق لباس بودم و قبل از سال نو

کلی خوشحالی میکردم برای خریدن و پوشیدن لباسهای

 جدیدی که دوستشون داشتم...

(امروز اگر دیگه با یه لباس نو اونقدر خوشحال نمیشیم, اما

متاسفانه هنوز هستن بچه هایی که میتونن به این سادگی

لذت  زندگی رو حس کنن اما از داشتنش محرومن...)

بوی تمیزی که تمام خونه رو گرفته بود ,  تازگی که

تمام طبیعت رو پوشونده بود , شکوفه ها و سبزی درختا ,

نم نم بارون و نسیم هوس انگیزش , تعطیلی مدرسه و

دیدن تمام بچه های اقوام دور و نزدیک ,تخم مرغ رنگ کردن,جور

کردن آخرین دونه های "سین" سفره ی هفت سین و نشستن

دورش ,عیدی گرفتن و ...

حتی پر کردن خانوادگی! پیک شادی تو روز آخر ایام

 نوروز و کلی غر غر شنیدن که چرا روز آخر یادت افتاده و

اینکه در نهایت ما باید پرش کنیم ,چرا از اول نمیدی

انجامش بدیم و کلی منت نیشخند!...

از بچگی انواع و اقسام نوروزها رو تجربه کردم!

خیلی از این ایام رو تو غربت بودیم و این حس ما بود که

باید به جو محیط غلبه میکرد...

یه سال عید روسیه بودیم و یه سال تو آفریقا و

یه سال تو فلان کشور عربی و یه سال...حتی یادمه

یه بار تو مکه و نزدیک کعبه بودیم که سال تحویل شد !

اما هیچ سال نویی به شرینی اون سالهایی نبوده که

تو خونه ی مادر بزرگ بودیم و لحظه ی تحویل سال , دور هم

جمع میشدیم .

اونوقت مامان بزرگ از لای قرآنش پولهای نو در میاورد

و در عوض بوسه ای که به لپامون میزد ,

 عیدی به هممون میداد (البته یادمه که ما به فکر

گرفتن عیدی  که مامان بزرگ به مامان و بابامون

داده بود هم بودیم!)

تازه تعطیلی که تموم میشد ,نوبت همکلاسیها و

دوستهای مدرسه بود که با دیدن هم کلی ذوق کنن و

چند روزی رو در هپروت و در حال حرف زدن, کلاسها رو

بگذرونن!

  و اولین زنگ انشا بعد تعطیلی ها  ,

همیشه موضوع نوشتن بچه ها خاطرات ایام نوروز بود!

البته تا قبل از اون صدبار نکات مهمش رو با دوستاشون

درمیون گذاشته بودن!...

روزهای خوشی بود...

امیدوارم امسال هم روزهای خوشی رو پیش رو داشته باشیم

با  آرزوی سالی که شروعش  پر از خوشی باشه و

در ادامه هم سلامت و خوشی برای هممون...

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ توسط عارفه زاهدی موحد