رفتم جلوی آیینه و قیچی رو تو دستم گرفتم,تردیدی نداشتم اما حس
خوبی هم نداشتم
بار اولم نبود ,چندمین بار بود که اینکارو انجام میدم, اما موهایی رو
که برای مدت زیادی قاب صورتم رو تشکیل میدادن رو بخشی از
وجودم میدونستم , حس خوبی نیست که با یه حرکت قیچی از خودم
جداشون کنم و تو سطل بریزمشون...
میدونی که چی میخوای و بارها دیدی که این تغییر, چهره ی بهتری
میده بهت اما باز وقت تماس قیچی با موهات ,دستت میلرزه...
حکایت این کارهای ساده تو زندگی ,حکایت شخصیت ما آدماست
اینکه خود من به کاری که میخوام انجام بدم ایمان دارم و میدونم که
تقریبا چطور باید انجامش بدم ,اما باز هم موقع انجام اون کار نیاز به
حمایت روحی دارم و تشویق ,تا لرزش دستم رو نادیده بگیرم و با
اطمینان و بدون ناراحتی, خودم و مسیرم رو اصلاح کنم. اما اگر اون
حمایت روحی و تشویق هم که نباشه من به این لرزش دل و دستم
غلبه میکنم و کاری رو که درست میدونم انجام میدم, چون میخوام به
ایده آل ذهنی خودم نزدیک بشم.
خیلی ساله که اکثر کارهام رو خودم به تنهایی انجام میدم و اگر هم
نظری میپرسم ,فقط برای ارتقاء خودمه و نه اینکه اجازه بدم کسی برام
انتخابی بکنه!
وقتی خودت رو دربست میسپری به کسی و نظرش رو حتی اگر
منطقی ندونی و با نظرت مخالف باشه انجام میدی ,مثل اینه که بشینی
زیر دست آرایشگر وهمه چیز رو بگذاری به عهده ی سلیقه ی اون!
خیلی از آدمها این کار رو میکنن اما راستش من برام خیلی سخته که
حتی تو این امور کوچیک مثل مدل ابرو و یا...خودم رو بسپرم به
کسی! ترجیح دادم همیشه که حتی چندین بارکاری رو خراب کنم ,اما
توانایی این رو بدست بیارم که تا آخر عمراونچه رو که میخوام ,بدون
وابستگی به کسی یا چیزی ,ایجاد کنم...
درسته که همه ی امور تو زندگی قابلیت آزمون و خطا نداره و نمیشه
از تجربیات قبلی برای درست انجام دادن اون کارها استفاده کرد ,اما
هیچ کس مثل من نمیدونه که دقیقا چی میخوام و چطوری! تو اینجور
موارد ترجیح میدم که از مشورت آدمهای متخصص تو اون موضوع
استفاده کنم و نتیجه ی افکارم رو بعد از شنیدن حرفهای
اونها ,که تلفیقی از خواسته ها و علایق و عقاید خودمه و حرفهای
درست و منطقی اون آدمهاست , برای انتخاب مسیر و یا حتی ساختن
مسیر! به کار ببرم.