این گلدون کوچیک رو مادرم چند هفته ی پیش به من
هدیه داد .
اولین باره که دارم به یه گلدون رسیدگی میکنم و
مسئولیت حفظ شادابیش رو به عهده گرفتم!
همیشه از گرفتن این مسئولیت خودداری میکردم چون اگر
خشک بشه باعث ناراحتیم میشه خیلی
از وقتی این گلدون رو به اتاقم آوردم ,گاهی فکر میکنم که
باید برگهاش رو تمیز کنم اما اینقدر برگهاش ریز و ظریف هستن
که میترسم به جای محبت کردن بهش ,با این کار به سلامتیش
خدشه وارد کنم!
با این افکار یاد چند سال پیش میوفتم و ذهنم که درگیر محبت
مادری بود.
محبتی که هر مادری به یک صورت نشونش میده!
مثلا مادر من تا وقتی که بچه بودیم و نیاز به تربیت داشتیم,
حاضر بود تو ذهن ما مادری بداخلاق ظاهر بشه اما به خاطر
آینده ی ما و تربیت درستمون حتی اگر علی رغم میلش بود,
در مقابل بعضی خواسته های ما مقاومت کنه و یا گاهی
حتی دعوامون کنه.
در مقابل ,تو اقوام بود مادری که بی قید و بند محبتش رو
نثار بچه هاش میکرد و هرآنچه که میخواستن فراهم میکرد و
خیلی در بند این نبود که بخواد برای کار بدی که بچه هاش
انجام دادن دعواشون کنه که در آینده روش درستی پیش بگیرن!
به همین خاطر تو ذهن همه ی بچه ها مادری خوش اخلاق و
مهربون ظاهر میشد.
درحالیکه مادر من و اون مادر هردو محبت و عشقی بی حد و
مرز به بچه هاشون داشتن و تنها روش و ذهنیتشون درباره ی
ابراز این علاقه فرق داشت!
من که اون موقع سن کمی داشتم و طبیعتا درکم هم پایین
بود نسبت به این مسائل, همیشه وقتی از دست رفتار مادرم
دلخور میشدم ,اون مادر رو به رخ میکشیدم که چطور محبت
میکنه و بچه هاش رو دوست داره!
اما بعده ها با خودم فکر کردم که اگر روزی ازدواج کنم و بخوام
که بچه ای داشته باشم چطور میتونم بهش محبت کنم؟!
راستش این سوال ساعت ها و روزهای زیادی ذهنم رو
درگیر خودش کرده.
اینکه اگر روزی فرزندی داشته باشم ,حتی مسئول صحنه های
بدی که ممکنه ببینه و تو روحیه ش تاثیر بگذاره هستم.
میدونم که کوچکترین حرف و رفتارم به عنوان یک مادر میتونه
روش زندگی اون رو تحت تاثیر قرار بده.
این مسئولیت خیلی بزرگیه! که شامل تمام درد و رنجها و یا
لذتهای اون بچه میشه و مطمئنا بر دوش مادر و پدرشه
بحث زندگی شاداب و یا رو به جدایی مادر و پدر به کنار که
تا چه حد میتونه تو روحیه ی بچه تاثیر گذار باشه(تو فیلم
جدایی نادر از سمین به بخشی از این تاثیر ها اشاره میکنه و
من هم قبلا تو پست تولید مثل کمی دربارش صحبت کردم)
اینکه مسئول طرز فکرشم و نمیدونم باید به فکر آیندش باشم
یا امروزش!لذت الانش برام مهمتر باشه یا آینده ش؟
یا اینکه حتی هردوش و چگونه!
نمیتونم جلوش رو بگیرم که تجربه نکنه!
مثال کوچیکش خوردن زمینه. اگرچه میدونم دویدنش
ممکنه که باعث زمین خوردنش بشه و درد به دنبالش داشته
باشه,اما نمیتونم جلوی لذت بازی کردنش رو بگیرم
و اینطوری من نگرانم و همیشه مراقب و اون ناراحت از اینکه
بزرگ شدنش رو نپذیرفتم!( همونطور که الان به همین خاطر
از مادرم شاکی میشم گاهی!)
و این مساله تو تمام مراحل زندگیش ادامه خواهد داشت...
به همین خاطر الان تصمیم دارم که حتی اگر ازدواج کردم
هیچوقت چنین مسئولیت سنگینی رو نپذیرم و خودم رو از لذت
مادر بودن محروم کنم چون :من آدم کاملی نیستم و
نمیتونم تضمین کنم که در قبال فرزندم اشتباهی نکنم و
هنوز دلیل قانع کننده ای پیدا نکردم برای پذیرفتن مسئولیت
به دنیا آوردن یک بچه!...