
هر چند دائماً مرثیه ای هست که بنویسی
یا غریو دردی
که دلت را بچلاند در مشتش ،
و به هر حالی هست
دائماً اشک غمی گرده شکن در چشم
که سراپای جهان را لرزان بنگری از پشتش ...
اما همیشه فکر میکنم که حتی در بدترین حالت ,داشته هامون
بسیار بیشتر از نداشته هامونه!
جدا از اینکه وقتی این موضوع را قبول کنیم ,همیشه باید
شکرگذار باشیم, باید بوسیله آنچه داریم برای دست یافتن به
آنچه میخوایم که داشته باشیم یا اصولا اون چیزی که میخوایم
باشیم بجنگیم.
پس چرا...؟!
اهل غرغر کردن نیستم (البته سعی میکنم نباشم, اما هستم یا نه...؟!)
خودم را میگم و به هیچکس هم کاری ندارم
همیشه یک نا امیدی خاصی ته دلمه:
گاهی خیلی اذیت میشم از مقایسه ی هرآنچه که میخواستم
بشم و آنچه که هستم!
نمی توانستم، دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکارِ ِ راه بر می خاست
و یأسم از صبوریِ روحم وسیع تر شده بود
و آن بهار، وآن وهمِ سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت:
"نگاه کن!
تو هیچ گاه پیش نرفتی!
تو، فرو رفتی..."
پیشرفت نکردن یعنی راکد بودن و اگر قضاوت آدم از خودش این
باشه حسابی افسرده میشه
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش زمن نگیر
می خواستم که شعله شوم،سر کشی
کنم
مرغی شدم به کنجِ قفس بسته و اسیر
اما گاهی از اینم فراتر میره و فکر میکنی حتی تو این رکودت
خیلی از چیزها را غیر زمان از دست دادی
هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر،به چشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که ، وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم
حسرت گذشته را نمیخورم , اما ترس از آینده خیلی وقت ها
اذیتم میکنه. ترس از اینکه آینده را هم, به خاطر حمایتی که
انتظارش را داشتم و شرایطی که پیش نیومد تا کارایی که
میتونستم انجام بدم و از بی همتی خودم انجام ندادم, از دست
بدم.
شایدم زیادی به توانایی های خودم ایمان دارم و همین توقع بالا
باعث افسرده شدنم میشه!
تمامِ روز را در آینه گریه می کردم
بهار، پنجره ام را
به وهمِ سبزِ درختان سپرده بود
تنم به پیله ی تنهایی ام نمی گنجید
و بوی تاجِ کاغذی ام
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
اما گاهی این نا امیدی اونقدر اذیتم میکنه که از زندگی سیر
میشم
رفتم،که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابه لای دامن شبرنگ زندگی رفتم که درسیاهیِ یک گورِ بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی میدونم این نا امیدی آینده را هم خراب میکنه واین منم که دارم به خودم ظلم میکنم
همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این دیوانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
نبودن خیلی از امکانات و حمایت نشدن ونداشتن استقلال و آزادی و وجود ظلم
ونرسیدن به حق واقعی تو این کشور دروغ نیست
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بی قدرتر ز خار بیابانند
اما خیلی ها توی همین کشور زندگی کردن و خواستن و تلاش کردن و موفق
بودن!
اما من برای اینکه همت مبارزه را نداشتم , سعی کردم خیلی وقتها خیلی چیزها را
فراموش کنم و سکوت کنم
دستی درون سینهء من می ریخت
سرب سکوت و دانهء خاموشی
من خسته زین کشاکش دردآلود
رفتم به سوی شهر فراموشی
اما فراموشی درمان نبود, مسکن بود!
خیلی زیاد خوابیدم , شاید به این امید احمقانه که روزی وقتی بیدار شدم ,
همه چیز اونطور فراهم باشه که من بتونم براحتی! به خواسته هام برسم.
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد.
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد.
آدما خیلیهاشون مثل این دوره از زندگی من طول زندگیشون را تماشاگر بودن و
منفعل و منتظر اتفاقی تا واکنش نشون بدن
دیرگاهیست که چون من همه را
رنگ خاموشی درطرح لب است .
جنبشی نیست در این خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است .
اما من نمیخوام اینطور ادامه بدم. من میخوام نقشی فعال داشته باشم
میخوام آیندم را ( از نظر دیگران خوب یا بد ) خودم رقم بزنم
اونجاهایی که خودم انتخاب کردم و اشتباه بوده خیلی کمتر ناراحت شدم تا
اونجاهایی که دیگران برام انتخاب کردن و اشتباه کردم .
لذت اون چیزی که میخوای و تلاش میکنی برای بدست آوردنش و
موفق میشی همیشه چندین برابر اینه که چیزی را که دوست داری بهت تقدیم کنن!
پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت
فقط تلاشی بوی زندگی میده که از امید میجوشه
همیشه بدنبال نتیجه نمیتونیم باشیم و موظف به تلاشیم
مثل کوهنوردیکه اگر بخواد از ابتدای راه به فکر موانع باشه نمی تونه ادامه بده!
و یک کوهنورد حرفه ای بیشتر از رسیدن به قله به فکر انتخاب مسیر درسته
و وقتی خسته میشه استراحت میکنه ,نه اینکه از پیشرفت صرف نظر کنه ...

نه هرگز شب را باور نکردم چرا که در فراسوهای دهلیزش به امید دریچهای دل بسته بودم...