هفته ی گذشته با یک حس و حال خاص ,داشتم مسیری را

پیاده میرفتم و هندزفری تو گوشم بود و داشت موسیقی

غمگینی را پخش میکرد که ناگهان صدای ترمزی شدید , از

حال خودم بیرونم آورد و سر جام میخکوب کرد.

تازه فهمیدم وسط خیابون هستم و ماشین چند سانتی پام

متوقف شده.

راننده پیاده شد و مستقیم به طرف من اومد و شروع کرد به

داد و فریاد بر سرم.

بعد از کلی بد و بیراه , وقتی در جوابش تنها گفتم: شرمنده 

فکر کرد مسخرش میکنم و بدتر عصبانی شد و دستش رو

بالا برد که بزنه تو صورتم,اما نمیدونم چرا پشیمون شد

( شاید چون مستقیم به چشماش نگاه کردم و تکون نخوردم!)

گفت: خانم از جونت گذشتی؟ برو خودت را از بلندی پرت

کن پایین,چرا یکی مثل من را بدبخت میکنی؟!

دلم سوخت براش , حسابی ترسیده بود.

بعدش که دوباره به راه افتادم, به این فکر کردم که مرگ در

چند سانتی من متوقف شد و اصلا نترسیدم.

(به مرگ زیاد تا حالا فکر کردم و دلیلی برای ترس ندیدم,

اما اینکه در عمل هم بهم ثابت بشه که نمیترسم ,خودش

تجربه ای بود.)

مرگ جزو ناشناخته هاست برای انسان و قابلیت تجربه

کردن برای چند بار را نداره ,برای همین هم همیشه

توصیفش همراه تخیل و توهمه و این تخیلات همیشه همراه

ترسی بی دلیله.

درسته که برای افرادی که دوستت دارن , ندیدن و لمس

نکردن تو میتونه غم بزرگی باشه و همراه دلتنگی بی پایان,

اما این دلیل نمیشه که مرگ دقیقا اونقدری بد باشه که فکر

میکنی.

تا حالا شده چندین ساعت را توی استخر یا دریا شنا کنی؟

پس حتما حس سنگینی را که موقع خارج شدن از آب تجربه

کردی را به یاد داری؟!

شاید مرگ مثل همین سنگینی ای باشه که بر اثر تغییر محیط

( از آب به خارج از آب و از دنیا به خارج از دنیا) حس

میکنیم!

شایدم مثل زمانی که اولین نفس دردناک را بعد از بدنیا

اومدن کشیدیم واز محیط امن کیسه ی جنینی داخل شکم مادر

به این دنیا منتقل شدیم(با اون جیغ بلند که نمیدونم دقیقا از

وحشت بوده یا درد!؟) ,مرگ هم ما را به جایی وسیع تر و

راحت تر ببره.

 

(در توضیح تناسب عکس با متن باید بگم:

میگن آدم با گاز زدن یک سیب  بوده که وارد این دنیا

شده و...!) 

برای من امکان ارضای کنجکاویم و پیدا کردن جواب

بزرگترین سوالم( دلیل آفرینش هستی) کافیه که حتی مرگ

برام قسمتی جذاب باشه از زندگیم .

اینکه احتمالا پس از مرگ ,عدالتی را که تو این دنیا به

دنبالش بودیم , تجربه خواهیم کرد ,هم امیدوار کنندست.

و آرامش و دور بودن از اینهمه استرس زندگی دنیایی...

نمی خوام بگم: منتظر مرگ بودن خوبه , فقط میگم در جای

خودش ,تنها بخشی از این زندگیه !

کاش ما آدما بلد بودیم از همه ی بخشهای زندگیمون به

درستی لذت ببریم وبا ترس و بد بینیهامون ,پیشاپیش به

جنگ با آنچه که دیر یا زود تجربه اش خواهیم کرد ,

نمیپرداختیم.

من که دارم تمرین میکنم بلد بشم. پیشنهاد میکنم اگر بلد

نیستی ,سعی خودت را بکنی.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ توسط عارفه زاهدی موحد