بچه که بودم, با همه ی مراقبتهای دائمی مامان, لحظه ای غفلت کافی بود که
یک بلای درست و حسابی سر خودم بیارم.
نمیدونم این انرژی را از کجا می آوردم, آخه با اینهمه شیطونی ,بازم شب
موقع خواب ,مامان و بابا را کلا فه میکردم و خوابم نمیبرد.
میگن 1 سالم نشده بود که برای پایین اومدن از پله های خونه ی مادر بزرگم,
بدنم را مثل اسنو برد(snowboard) صاف میکردم و روی پله ها لیز
میخوردم !
یادمه گاهی هم میرفتم اونطرف نرده های بالاکن خونه ی مادر بزرگم تا بدون
دیدن نرده ها, منظره را ببینم( معلومه از اولش آزادی طلب بودما!)
مامان میگه 2 سالم که بوده در خونه ی مادر بزرگم را باز کردم و رفتم خونه
ی عمم که 2 تا میدون( محله ی نارمک به صورت میدون تقسیم بندی شده) با
خونه ی مادر بزرگم فاصله داشته و به عمم گفتم :مامان من را آورده و خودش
رفته! و به این طریق ملتی را در بی خبری گذاشتم و یک نصفه روز دنبال
منه فسقلی میگشتن!
بگذریم از اینکه چه بلا هایی سر خودم آوردم و چقدر خانواده را اذیت کردم.
اما واقعا از دوران کودکیم ,کمال لذت را بردم.
یکجورایی انگار پر و بال داشتم و سبک بودم و به راحتی پرواز میکردم.
فارغ از هر فکر و خیالی و رها از هر محدودیتی!
کاش میشد اون حسها را دوباره تجربه کرد...
اون خنده های از ته دل و اون بی خیالیها را.
وقتی همه ی نوه ها خونه ی مادر بزرگم جمع میشدیم,از اونجاییکه جز برادرم
همه دختر بودیم و دخترها هم( به استثنای من) همه عاشق خاله بازین,اولین
بازی پیشنهادی خاله بازی بود و چون تو 13 تا نوه فقط من و مهدی مخالف
بودیم,با اکثریت آرا تایید میشد و اونوقت من و برادرم در پی تخریب این بازی
حسابی تلاش میکردیم و در آخر جنگ شروع میشد!
بالش های مادر بزرگه بیچارم را میاوردیم و جنگ بالش میکردیم.
بعدشم به برادرم پول میدادن تا بره برامون خوراکی بخره و مراسم آشتی کنان
برقرار میشد.
همه ی اینها را به وضوح یادمه چون لحظه لحظه ازش لذت بردم.
حتی هنوز هم بعد اینهمه سال با یاد آوریشون غرق لذت میشم.
گاهی فکر میکنم که: نهایت نگرانیمون چی بود؟!
شاید دعواهایی که با دوستمون میکردیم و لحظه ای بعد فراموش میشدن
یا شایدم دلخوریهامون از پدر و مادرمون که اجازه ی کاری را نمیدادن.
اما هیچکدوم از اینها ,قدرت این را نداشت که روح پاکمون را لکه دار کنه
یا اینکه کمی از عمق لذت وتفریحمون بکاهه.
اما حالا...
انگار به دنبال بهانه ای هستیم برای فکر و خیال و بر هم زدن آرامشمون
میشه گفت یکجور ژست بزرگسالیمونه
درسته که همیشه مشکلاتی باعث میشن که ما نتونیم لذت کافی از لحظات
زندگیمون ببریم,اما شاید بهتر باشه مثل زمان بچگی لحظاتی را بدون راه دادن
هر فکری تو ذهنمون,فقط و فقط خوشبختی را لمس کنیم ,حتی شده به بهانه ای
مثل سالم بودن !
چون ممکنه لحظه ای دیگه این سلامتی را نداشته باشیم که بتونیم ...

این عارفه کوچولو با لبخندی پیروزمنداست ,چون فکر میکنه با سوار شدن
روی موتور عموش ,بلند ترین قله را فتح کرده!...