با دختر خالم روبه روی پارک ملت قرار داشتم و خیابون ولیعصر  

از راه آهن به تجریش یک طرفه بود و وقت پیاده روی هم

نداشتم.

تنها راه ,سوار  شدن به اتوبوس های تندرو بود که بسیار

وحشتناک  رانندگی میکنن و به جای لذت بردن از فضای

خیابون زیبای ولیعصر همش دلشوره ی این رو داری که

الان یکی از پیاده رو هارو زیر میگرن!

اما چاره ای نبود و سوار شدم...

خانم جوانی سوار اتوبوس شده بود که همون ابتدا و جلو در

ایستاد. از اونجایی که در اتوبوس باز بود ,یک لحظه ترسیدم

اتفاق بدی بیوفته براش و گرفتمش!

برگشت و با تعجب نگاهم کرد. بعد که لبخند محبت آمیز من رو

دید ,لبخندی زد و گفت: نگران نباش ,میله رو گرفتم!

من هم گفتم اتفاق یک لحظه هست و خواهشا بیاید کنار

از جلوی در...

اون خانم  در پاسخ  گفت که: من واقعا از محبتتون

ممنونم اما الان ایستگاه پیاده میشم...

چند دقیقه بعد, ایستگاه, از من خداحافظی کرد و رفت.

به محض پیاده شدنش صدای ترمز و زمین خوردن موتور رو

شنیدم و دلم ریخت . همه به طرف در اتوبوس حرکت کردن و

فهمیدم اتفاق وحشتناکی افتاده.

پاهام سست شده بود و اصلا نمیتونستم حرکت کنم و ببینم

این همون خانم بود یا...

میخواستم مطمئن بشم که حالش چطوره اما فکر اینکه

تا چند لحظه پیش با لبخند نگاهم کرده بود و الان با یه درد

وحشتناک روی زمین افتاده بود و از همه بدتر اینکه بیهوش بود

فشار زیادی روم می آورد و میدونستم اگر بخوام همراهش برم

بیمارستان  اول باید به من سرم وصل کنن...

اشک ناخوداگاه از چشمام سرآزیر بود وبه سختی رفتم از

اتوبوس پایین و از اونهایی که اطرافش ایستاده بودن پرسیدم

همراه داره یا نه؟!

که آقایی با تعجب نگاهم کرد و خیلی خونسرد گفت: من

همسرش هستم!

فکر کنم همونقدر که من از خونسردی اون تعجب کرده بودم

اون هم از اشک من و رنگ پریدگی احتمالیم به عنوان یه

غریبه تعجب کرده بود, چون پرسید :شما میشناسید همسر من

رو؟!!

فقط میتونستم بگم نه...

اما تو دلم داشتم از خدا برای این غریبه! سلامتی میخواستم

با خودم دارم فکر میکنم که آیا واقعا برای ناراحت شدن از درد

یک آدم باید از قبل شناختش؟!

من که هیچوقت از شنیدن مرگ یک سری ایرانی بیشتر از

یکسری آفریقایی ناراحت نشدم!

درسته که اگر یه آدم رو بشناسی خیلی بیشتر از دیدن

درد و رنجش متاثر میشی ,اما اینکه اگر نمیشناسیش

 بتونی خیلی بی تفاوت از کنار دردش بگذری...!

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط عارفه زاهدی موحد