
تا حالا شده یک حس قدیمی تو وجودتون زنده بشه؟!
الان داشتم با یکی از اقوام که ایران نیست چت میکردم و...
از 4سالگی غربت را با تمام وجود حس کردم.
ماموریتهای پدر هم خوبی داشت و هم بدی, اما اولین چیزیکه
باهاش روبه رو میشدیم , دل کندن از ایران و اقوام بود.
وقتی تو فرودگاه با خانواده مادری و پدری خداحافظی میکردیم
انگار دیگه بازگشتی تو کار نبود و آنچنان گریه میکردیم که...
وقتی هم که هواپیما میخواست پرواز رو شروع کنه, نفسمون
تو سینه حبس بود و هنگام برخواستن از باند حس میکردیم
قلبمون روی زمین ایران جا مونده!
هنگام نشستن هواپیما تو فرودگاه مقصد هم که فکر میکردیم
سالها در غربت بودیم و...
وقتی تلفنی با فامیل صحبت میکردیم, همه به ما میگفتن که
اینجا(ایران) خبری نیست, اما ما همچنان دلتنگ بودیم و غریب!
اون وقتها ماهواره هم نبود که ما بتونیم کانال فارسی زبان
داشته باشیم و ارشیو فیلمهای سفارت را حفظ بودیم.
گاه فکر میکنم اگر بتونم آینده ی خوبی را برای خودم تو کشور
دیگه رقم بزنم و در موقعیت بهتری زندگی کنم و بدونم حتی
برای ادمای اطرافم اونجا مفیدتر هستم, دوست دارم که برم اما
دوری از ایران و خانواده نمیدونم الان دیگه برام قابل تحمل
هست یا نه؟!
حالا دیگه با 23 سال تجربه زندگی اینچنینی میدونم که با همه ی بدی هایی که زندگی در ایران داره :از نبودن امکانات گرفته تا نداشتن یکسری آزادیهای فردی و..., هرچقدر هم که بخوای از ایران بری و هدف داشته باشی و امکانات رفاهی اونجا برات فراهم باشه و یا حتی خیلی وابستگیها برات معنی نداشته باشه و کلمه وطن برات بی ارزش باشه و ... باز هم موقع رفتن و دور شدن از این خاک وطن! آنچنان دلتنگ میشی که خودت متعجب بشی! غربت تنها یک حسه اما آنقدر قوی هست که از رفتن بترسی و پاهات شل بشه