آن که می گوید دوستت می دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید...

چرا ما آدما اسم هر نوع دوست داشتنی را عشق میذاریم؟!
مگه نه اینکه هر لغتی تعریفی داره که باید با توجه به اون
تعریف در جملات به کار بره؟!
عشق یعنی بالاترین حد دوست داشتن.نه؟
یعنی از خود گذشتن

همه ی صفات خوب عالم رو در معشوق خلاصه دیدن
یعنی دنیا رو بی معشوق نخواستن
یعنی همه چیز در برابر معشوق برات رنگ ببازه
یعنی اعتماد کامل داشتن به معشوق و چشم بسته قبول کردن
حرفهاش!...
(بگذریم که به نظر من عاشق بودن از توان انسان ها خارجه و
با ماهیت وجودیشون تناقض داره و معشوق بودن لیاقتی میخواد
که آدمها ندارن!...)
توی داستانی از ابراهیم یادمه که به خدا شک میکنه , معجزه
میخواد و میبینه .ایمان میاره. عاشق میشه ,به طوریکه به
فرمان معشوق به آتش وارد میشه و آتش براش گلستان میشه!
درسته که تو این ماجرا عشق دیده میشه, اما تا حالا چندبار
همچین عشقی را به چشم دیدی؟!...
به جز کسانی که برای انسان بودن و دفاع از مظلوم جنگیدن و
در این راه جون خودشون را به بازی گرفتن یا از دست دادن!
فکر میکنم نزدیکترین میزان دوست داشتن به عشق, بین
آدما ,مهر مادر به فرزندشه
اما من راستش تو عشق آدمها بیشترین چیزی که دیدم
خودخواهی بوده!
آدمهایی که ادعای عاشق بودن دارن و با حرفاشون و کاراشون
آزارت میدن!...
آدمهایی که میگن عاشقن و خواسته هاشون از تو فقط نیازهای
خودشون را بر طرف میکنه,حتی اگر موجب ناراحتیت بشه!
آدمهایی که اگر هم به خاطرت کاری را انجام میدن ,پشت
سرش توقعاتی دارن که ...
و قدمهایی که به سمتت بر میدارن محاسبه شدست و ...
اینچنین عشقی تو فرهنگ من مترادف اسارته!

ـ
آنجا که عشق غزل نیست که حماسه ئی ست, هر چیز را صورت حال باژگونه خواهد بود: زندان باغ ازاده مردم است... و شکنجه و تازیانه و زنجیر نه وهنی به ساحت آدمی که معیار ارزش های اوست... کشتار تقدس و زهد است و مرگ زندگیست... و آن که چوبه ی دار را بیالاید با مرگی شایسته ی پاکان به جاودانگان پیوسته است. آن جا که عشق غزل نه حماسه است... هر چیز را صورت حال باژگونه خواهدبود: رسوایی شهامت است و سکوت و تحمل ناتوانی. از شهری سخن میگویم که در آن شهر خدایید! دیری با من سخن به درشتی گفتید, خود آیا به دو حرف تابتان هست؟
تاب تان هست؟