6ساله بودم که اول دبستان را تو روسیه خوندم و مادرم معلمم

بود.

 اون وقتها مادرم فکر میکرد برای اینکه خودش معلمم هست 

تکالیفم را انجام نمیدم و وقتی برگردیم ایران و برم مدرسه

درست میشم!

مامان معلم برادرم هم بود و من وقت درس دادنشون,

زیر میز اونها بودم و در نتیجه اکثر درسهای دوم دبستان

را هم بلد بودم و وقتی اومدیم ایران و من را تو مدرسه برای پایه

ی دوم ثبت نام کردن , همین باعث میشد که سر کلاس

حوصلم سر میرفت و شروع میکردم به وول خوردن و شیطنت و

به این دلیل بود که میگفتن باید دوباره بشینم سر کلاس اول!

( البته ناگفته نماند که دختری بودم بسیار بسیار سرتق و مشق

را تا جاییکه حوصله داشتم مینوشتم و حسابی رو اعصاب خانم

معلم بودم)

خلاصه با کلی خواهش مادرم و تعهد من مبنی بر آروم شدن

بود که اجازه دادن ادامه بدم.

از اون به بعد هم همیشه نمرات مستمرم پایین و نمرات

پایانیم 19 یا20  بود, تازه آخر ترم کتابام را باز میکردم و

برای اولین بار با خیلی از درسام آشنا میشدم!

تا اینکه دوباره از ایران رفتیم و دوره ی راهنمایی را تو مدرسه ی

سفارت گذروندم . این مدارس برای داشتن تعداد کم دانش آموز

تمام بچه هایی را که تو یک مقطع قرار داشتن را در یک کلاس

درس میدادن و جمعا میشدیم 6 نفر از پایه ی راهنمایی.

به همین دلیل هم حسابی کلاس خارج از جو مدرسه بود وما

همه کاری میکردیم جز درس خوندن!

حتی وقتی دبیرستان برگشتیم ایران , دیگه نتونستم نمرات

خوبی را برای طول دوره داشته باشم و طبق معمول تنها آخر

 ترم بود که لای کتابهای خاک خوردم را باز میکردم و درس

میخوندم و یادمه که درس ریاضی را وقتی امتحان سراسری

دیپلم داشتم ,شبش تازه داشتم معنی  tan ,sin را

میفهمیدم و حسابی استرس داشتم چون حس میکردم پشت

یک دومینو ی(Domino) کتاب قرار گرفتم!

اما با این حال هنوز معدلم 19 به بالا میشد.

سال آخر وقتی رفتم پیش دانشگاهی, تازه هدف پیدا کردم برای

درس خوندن و کنکور قبول شدن. یادمه آبان 83 بود که شروع

کردم و روزی 5 یا 6 ساعت با تمرکز زیادی درس میخوندم و

حسابی لذت میبردم( کلاس کنکور هم نمیرفتم چون اصولا

عادتی به گوش کردن سر کلاس نداشتم) و این حالت تا اسفند

همچنان ادامه داشت و کمتر میشد که به مدرسه برم و با بچه

ها رو به رو بشم و حسابی خارج از جو بد کنکور بودم.

در خونه هم تنها من بودم و مادرم, چون پدرم برای ماموریت رفته

بود مصر و برادرم هم دانشگاه ارومیه درس میخوند و تازه مادرم

هم نصف روز را مدرسه میرفت وخلاصه حسابی دورم خلوت

بود.

اما بعد از عید متاسفانه در  جو رقابتی کنکور  قرار گرفتم ,

حسابی نا امید شدم و خیلی کم  دیگه درس خوندم ,هر چی

هم که میخوندم با ترس بود و بدون کوچکترین لذتی!

البته باهمه ی اینها کنکور را خوب دادم و رتبه ی خوبی

هم آوردم.

 

اما وقت انتخاب رشته فقط به اسم رشته ها توجه کردم و

مقطعش! چون قرار بود با مادر و پدرم از ایران برم و برام مهم

نبود که چی قبول میشم!( توجه کنید, فقط 17 سالم بود و

خیلی از مسائل را بدرستی نمی فهمیدم)

بعد از انتخاب رشته رفتم پیش مادر و پدرم, همونجا بود که

نتایج را اعلام کردن و اسم من تو لیست قبولی دامپزشکی

ارومیه بود, اما شرایط تغییر کرده بود و به ناچار مجبور

بودم برگردم ایران و همین رشته را ثبت نام کنم

اینکه از یک پیش بینی و برنامه ریزی بر حسب شرایط,

مجبور بشی به یک تصمیم فوری و پشت سر گذاشتن هرآنچه

در ذهن داشتی ,واقعا خیلی سخته.

اصولا حیوانات را خیلی دوست داشتم ,اما اینکه بتونم درمانشون

کنم حسابی متفاوت بود و این رشته حسابی می تونست من

را اذیت کنه ( و البته کرد!)

کاری به سختیهایی که به عنوان یک دختر در یک شهر غریب

و نبودن مادر و پدرم در ایران و ... کشیدم ندارم (چون همیشه

دوست داشتم خودم را به عنوان یک فرد مستقل به اثبات

برسونم و به خودم و دیگران بگم که هر کاری که میکنم و یا هر

کاری که نمی کنم , تقلید و یا اجبار نیست و با فکر و انتخاب

خودم بوده.)

اما نداشتن علاقه به رشته ی قبولیم باعث شد توجیهی پیدا

کنم برای خودم و کارنامه ای بسازم که باعث ...!

زمانی را که برای خوندن دروس کنکور صرف می کردم,

به این امید و آرزو بود:توی دانشگاه بتونم اون آدمی باشم که

میخوام. کسی که فقط اسم دانشجو را یدک نکشه و واقعا

تو رشته ی خودش حرفی برای گفتن داشته باشه و...باور

دارم که میتونستم اما الان شاید ادعایی بیش نباشه و این

برای من با اونهمه توقعاتی که از خودم داشتم, خیلی بده.

میدونم اکثر این مسائل تقصیر خودم بوده و میتونستم مثل

خیلیهای دیگه ... اما باور کنید تو زندگی کنار اومدن با یک

چیزهایی واقعا سخته (البته  این دلیل خوبی برای خراب

کردن خیلی از فرصتهای تحصیلیم نبوده)

{الان اما بعد از گذشت 6 سال از ورودم به دانشگاه, و عقب

افتادن از ورودیم( همکلاسیهام اکثرا دو ترم دیگه درسشون

تموم میشه اما من...) ,خیلی چیزها را فهمیدم و یا حداقل

درک بهتری از اطرافم دارم ومیخوام تمرکز کنم روی تموم کردن

درسم.}

دوست ندارم بعد از خوندن این مطلب به این فکر کنید که

من مقصر بودم یا شرایط! چون به هر حال فرقی نخواهد کرد.

تنها شاید دوست داشتم کمی از زندگی درسیم براتون قابل

درک باشه و خودم هم یادم باشه برای گذروندن تک تک

دوره های تحصیلیم,چه فراز و نشیبهایی را پشت سر گذاشتم.

این روزها دارم بچه هایی را در شرایطی که خودم گذروندم

میبینم, دختری کلاس دوم راهنمایی,که بعد از چند سال به

ایران برگشته و توان تطبیق خودش را با شرایط نداره(کاملا

درکش میکنم چون دقیقا این حسها را داشتم روزگاری!)

حالا نزدیک یک ماه میشه که با گریه و زاری به مدرسه نمیره!

کاش اونقدری با من نزدیک بود که میتونستم تجربیات خودم را

بهش بگم و کمکی بهش بکنم.کاش...!


نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ دی ۱۳۸٩ توسط عارفه زاهدی موحد