شازده کوچولو میگه : اگر آدم گذاشت اهلیش کنن بفهمی

 نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن

 بکشه...

فکر کنم ترسهای ما تو زندگی  ناشی از وابستگی هامون

هستن و هر جا که این وابستگی ها زیاد میشه ,ترسها و 

استرسها از همون سو ما رو آسیب پذیر میکنه

اونوقت این وابستگی ها که روزی به دید لذتها و داشته هامون

بهشون نگاه میکردیم ,تبدیل میشن به عامل بر هم زننده ی

 آرامش!...

داشتم فکر میکردم که اسفندیار (یکی از قهرمانهای شاهنامه)

به واسطه ی شست و شو با آب مقدس ,رویین تن شده بود

و تنها نقطه ضعفش به چشمانش بود که به خاطر ترس هنگام

شست و شو بسته بودتشون! و همین ترس ایجاد  نقطه

ضعفی تو زندگیش کرد که در نهایت هم باعث از بین رفتنش شد!

مادرم تعریف میکنه که دوران کودکیش رو با ترس از دست دادن

مادر و پدرش سپری کرده و همین باعث شده که خیلی از لحظات

خوشش رو با این افکار پایمال کنه...

فکر کنم اگر جست و جو کنیم تو خاطراتمون ,خیلی از این ترس ها

رو ما هم به شکل های مختلف لمس کردیم

یکی ترسش برای وابسته گی های مالیشه ,یکی عزیزانش ,یکی

سلامتیش و دیگری کارش و...

کاش وقتهایی که این ترسها رو تجربه میکنیم کمی هم به این

فکر کنیم که خود این ترسها بزرگترین دشمن ما هستن و

حس لذت و آرامش و خوشبختی رو میتونن مختل کنن

البته مقداری از این ترسها هم تو زندگی لازمه

اگر فکرکنی که همیشه همه چیز همینطور باقی نمیمونه و

بترسی از اینکه لحظات دیگه دکمه ی بازگشت ندارن,گاهی اینقدر

لذت میبری از زمان حالت و ارزش چیزهایی رو که در دسترست

هست و ممکنه در آینده دور یا نزدیک نداشته باشیشون , بیشتر

میفهمی ...

 

میخوام زمان حال رو چنان با لذت از داشته هام زندگی

کنم که هرگز در آینده حسرتش رو نخورم , میخوام الان

 رو با ترس خراب نکنم و آینده رو با از دست دادن حالم...

 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ توسط عارفه زاهدی موحد