امروز بعداز چند وقت می خواستم برم خرید

(یکی از تفریحهای مورد علاقه من )

عصر شد و  وقت رفتن که حس کردم دوباره

فشارم حسابی پایین امده,از رفتن منصرف

شدم  و روی تخت دراز کشیدم .کسل بودم و

بیحال و رفتم تو فکر... که صدای رعدو برق

از اعماق بیرونم کشید.بوی بارون حسابی

غافلگیرم کرد.انگار نم بارون همونطور که به

خاک زده بود و بوی خوشی ایجاد کرده بود

به دل من هم زده بود و حس غریبی بین

دلتنگی و طراوت پدید اورده بود

دلم میخواست برم زیر بارون تا اشکام با قطرات

بارون یکی بشن اما از همونجا فقط تماشا کردم

-

میان پنجره و دیدن

 همیشه فاصله ایست

...

سلام ای غرابت تنهایی

 

اتاق را به تو تسلیم میکنیم

 

چرا که ابرهای تیره همیشه

 

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

 

راز منوری است که آن را

 

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند...

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩ توسط عارفه زاهدی موحد