
امروز بعداز چند وقت می خواستم برم خرید
(یکی از تفریحهای مورد علاقه من )
عصر شد و وقت رفتن که حس کردم دوباره
فشارم حسابی پایین امده,از رفتن منصرف
شدم و روی تخت دراز کشیدم .کسل بودم و
بیحال و رفتم تو فکر... که صدای رعدو برق
از اعماق بیرونم کشید.بوی بارون حسابی
غافلگیرم کرد.انگار نم بارون همونطور که به
خاک زده بود و بوی خوشی ایجاد کرده بود
به دل من هم زده بود و حس غریبی بین
دلتنگی و طراوت پدید اورده بود
دلم میخواست برم زیر بارون تا اشکام با قطرات
بارون یکی بشن اما از همونجا فقط تماشا کردم
-
میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست ...
سلام ای غرابت تنهایی اتاق را به تو تسلیم میکنیم چرا که ابرهای تیره همیشه پیغمبران آیه های تازه تطهیرند و در شهادت یک شمع راز منوری است که آن را آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند...