گاهی ساکتم چون تمرکزم رو کار خاصیه(مثل این چند وقت
که مثلا! درس میخوندم).
گاهی اوقات ساکت میشم چون حرفی برای گفتن ندارم.
گاهی هم ساکت میشم چون حرف برای شنیدن زیاده.
گاهی اما ساکت میشم چون حرفم شنیده نمیشه!
وقتی حالت چهارم پیش میاد(که تو دنیای واقعی اکثرا این حالت
را حس میکنم!) یجورایی بهم بر میخوره. حس میکنم از حرف
زدنم ,فقط حرکت لبهام دیده میشه و یکسری اصوات نامفهوم
شنیده میشه!
حس میکنم فرسنگها زیر آبم و حرف زدنم جز فرو دادن مقدار
زیادی آب و از دست دادن مقداری از اکسیژنم ,تاثیر دیگه ای
نداره!...

زیر این همه فشار آب اما مینویسم!
مینویسم برای کسانی که اگرچه نمیشنون صدام را
اما خوب میفهمن حرفم را .
مینویسم برای کسانی که با وجود ندیدن چشمام, می تونن
به از ته قلب بودن نوشته هام پی ببرن.
تو صحبتهای رودر رو , گاهی انرژی زیادی میذارم برای قابل فهم
بودن حرفام , اجازه میدم طرف مقابل تو چهره ام کنکاش کنه ,
تو چشمام...
اما نهایتا میبینم که نداشتن یک پایه ی مشترک اعتقادی باعث
سوء تفاهم و عدم درک درست میشه.
بی فایدست.
شایدم من زود خسته میشم.
اما این روزها حوصله ی بحث رو پایه و اساس فکریم ندارم.
دیگه حوصله ی اثبات خودم رو ندارم.
تو این بحثها یه وقتهایی حس کردم دارم میجنگم!
برای اینکه خودم باشم ,خودم را ثابت کنم.
میدونی چرا؟
برای اینکه نادیده گرفته شدم .
برای اینکه به اعتقادم توهین شد.
چون معتقد به اصولشون نبودم , بی اعتقاد شناخته شدم!
چون محکومی همیشگی بودم تو اون جمع ها ,تو اون فکرها...
گاهی میشه اون جمع را رها کرد ,گاهی اما اون آدما نزدیکترن
از اینکه بتونی رهاشون کنی .
فقط احترام میخوام. فقط!
مثلا وقتی میرم خونه ی مادر بزرگی که با عشق و دلتنگی زیاد
برای دیدارش رفتم و با یک ایراد از ظاهرم روبه رو میشم ,
خسته میشم که بعد از سالها هنوز باید برای خودم بودن
دلیل بیارم, ساکت میشم به رسم این چند سال و نگاه میکنم.
یه نگاه که توش برای عزیزام محبته و یک سوال!
سوالش اینه: آیا هنوزم من را نشناختی؟!!!!!!!!!!!
و برای دیگران تنها یک نگاه عمیق بی انتهاست که توش شاید
فقط سکوت وجود داره و نه چیز دیگه.
چون به تجربه فهمیدم که این آدمها براحتی قضاوت میکنن
و به دفاع هم گوش نخواهند داد!
نیازی هم برای دفاع نمیبینم دیگه!
من برای حرف زدن انرژی زیادی میذارم, پس جایی
این انرژی را به خرج میدم که کسی هم برای فهمیدن و گوش
دادنش انرژی بذاره...
خیلی وقته حس میکنم بحث کردن هم مثل ابراز علاقه کردنه
یکطرفه بودنش و درک نشدنش باعث سردی و بی حوصلگی
و حتی کم کم از بین رفتن شوقشه!
ـ
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد, قلبی که دوست اش بدارند
قلبی که هدیه کند,قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید, قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من ,قلبی برای انسانی که من میخواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم.
...
انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من اورا بگزینم,
انسانی که به دست های من نگاه کند
انسانی که به دستهایش نگاه کنم,
انسانی در کنار من
تا به دستهای انسان ها نگاه کنم,
انسانی در کنارم, آینه ئی در کنارم
تا در او بخندم, تا در او بگریم...
(شاملو)