هفته ی پیش افتادم تو جوب
خیلی وحشتناک خوردم به لبه های جوب و استخون ساق پاهام
مثل رشته کوه پر از برامدگی و فرو رفتگی شد!
دردش به قدری زیاد بود که تا مدتی که نمیدونم چند دقیقه بود
چشمام سیاهی رفت و درد تو کل بدنم پیچید...
اما این اتفاق با وجود دردناک بودنش باعث نشد روز خوبی رو که
داشتم فراموش کنم و به خودم گفتم حتی اگر میدونستم این
اتفاق در انتظارمه باز هم دوست داشتم که روزم تکرار بشه!
این هفته به آثار کبودی پاهام که نگاه میکنم به چشم میبینم
که درد جسمی میتونه کم کم محو بشه و فراموشش کنی.
اما الان حس کسی رو دارم که سوار آسانسوری شدم که
قبلش درمورد سلامتش تحقیق کرده بودم ولی حالا ...
حالا این آسانسور با سرعتی غیر قابل تصور در حال سقوط
و من گیج و مبهوت در حال نگاه به مانیتور آسانسور هستم که
چطور با سرعت طبقات رو معکوس میشماره...
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ توسط عارفه زاهدی موحد