تو پست پیش گفتم که خسته ام.

گفتم که این پرنده در این قفس تنگ نمی خونه.

این پرنده درسته اسیره اما من نگذاشتم که این اسارت را

باور کنه. همیشه با گفتن رویاها خوابش کردم.

{قفس...

پرنده

در خواب از یاد می برد

من اما در خواب می بینم اش

که خود

به بیداری

نقشی به کمالم

از قفس}

گاهی مثل اونروز که پست قبلی را گذاشتم, تلنگری سفت

میخوره و بیدار میشه. یادش میاد که تو قفسه

خودش را میزنه به در و دیوار این قفس و بعد از ریختن تعدادی از

پرهاش ,دوباره اجبارا آروم میشینه. اونوقت نوبته منه که از

زیبایی ها بگم براش و از آزادی که وجود داره خارج از این قفس

و از... خلاصه دوباره خوابش میکنم. تا اونروزی که موقع رهایی

فرا میرسه و ...

{یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو میبره

کوچه به کوچه

باغ انگوری

باغ آلوچه

دره به دره

صحرا به صحرا

اونجا که شبها پشت بیشه ها

یه پری میاد ترسون و لرزون

پاشو میزاره تو آب چشمه

شونه میکنه موی پریشون

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو میبره ته اون دره

اونجا که شبها یکه و تنها

تک درخت بید

شاد و پر امید

میکنه به ناز

دستشو دراز

که یه ستاره بچکه مثل یه چیکه بارون

به جای میوه اش سر یه شاخه اش بشه آویزون

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو میبره از توی زندون

مثل شبپره با خودش بیرون

میبره اونجا که شب سیاه تا دم سحر

شهیدای شهر با فانوس خون جار میکشن

تو خیابونا

سر میدونا

عمو یادگار

مرد کینه دار

مستی یا هشیار

خوابی یا بیدار

مستیم و هشیار شهیدای شهر

خوابیم و بیدار شهیدای شهر

آخرش یه شب ماه میاد بیرون

از سر اون کوه

بالای دره

روی این میدون

رد می شه خندون

یه شب ماه می اد

یه شب ماه می‌آد

شاملو }

میخوام به اون حدود اجازه ندم که دایره اش را تنگت تر کنه

( هرچند که نمیتونم کلا از بینش ببرم) خیلی وقتها این مقاومتم

زخمیم  کرده و  خط قرمز را  تا مرز افتادن روی گردنم حس کردم

اما باز اجازه ندادم که...

ماهیت وجودیم را تا جاییکه تونستم حفظ کردم و سعی کردم

خودم باشم. "عارفه" . نخواستم لجباز باشم

خواستم اگر چیزی را به خوردم میدن ,بدونم چیه و منطقش چیه

اگر خوب بود و پذیرفتم , خیلی به جنبه ی زور بودنش توجه نکنم

( که البته سخته این کار) اما اگر نپذیرفتم دلیلش را ,تا حد

توانم! باهاش مقابله کنم .

اما میدونی از همه بیشتر چی آزارم میده؟!

محدودیتهایی که خودم برای خودم اجراش را الزامی کردم

اونهایی که درسته دلیل خاصی ندارن ولی یکجورایی تو

وجودم نهادینه شدن انگار! (البته از طرف دیگران به اسم دین و

عرف و...اما ضمانت اجراییش پیش خودمه)

میخوام چند وقت یکبار بازنگریشون کنم و اونهایی را که بدرد

نخورن ,دور بریزم.

نمیخوام دیر بشه و وقتی بفهمم این اشتباهاتم را که دیگه

فرصتی باقی نباشه.

من نقشی را که بهم تحمیل شده نپذیرفتم

حرفام و کارهام و ...پشتش استدلاله ,پس

اگر خواستی چیزی را بهم بقبولونی ,سعی

کن با دلیل و منطق جلو بیای ,نه با غل و زنجیر.

 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩ توسط عارفه زاهدی موحد