
تا حالا حرفایی را که درمورد شما به دیگران گفته شده
شنیدید؟!
چه حالی داشتید اون لحظه؟
اول از همه یک چیزرو بگم : افرادیکه با
من صحبت کردن و میشناسنم ,میدونن اهل دروغ
نیستم وحتی اگر به ضررم باشه ممکنه حرف نزنم اما دروغ
نمیگم!
اعتقاد دارم آدم باید کاری را که انجام میده اونقدر قبول داشته
باشه تا بتونه ازش در مواقع لازم دفاع کنه , نه اینکه به دروغ
متوصل بشه و کتمان کنه!
و وقتی دروغ میگیم در واقع داریم به شخصیت خودمون توهین
میکنیم : یعنی اونقدر حقیریم که مایع شرمساریه و نمیتونیم
خود واقعیمون را ابراز کنیم.
تو کشور ما از اونجایی که یکسری از مسائل اجباری هستن
و این مسائل میتونن دقیقا متغایر اعتقادات شخصی افراد جامعه
باشن , یکجورایی بچه هامون از وقتی عقلشون میرسه این
تناقض ها را حس میکنن و مجبور به تصمیم گیری میشن :
یا خود واقعیشون را نشون بدن و براش بجنگن و خیلی جاها
پذیرفته نشن و به حقشون نرسن و حتی باهاشون برخورد بشه
و یا همرنگ افرادی خودشون را نشون بدن که از این
مسائل سود میبرن و در خیلی از مواقع خود واقعیشون را کتمان
کنند تا به چیزی بیش از حقشون برسند!
البته افرادی هم راه میانه را پیش گرفتند و در جایی
که نیازی نیست و فایده ای نداره ابراز عقیده نمیکنند اما دروغ
هم نمیگن و نقش بازی نمیکنن و من الان سعی میکنم جزو
این دسته باشم (اما اوایل خیلی برای به اثبات رسوندن
خودم میجنگیدم! و میخواستم دنیای زیبا و آرمانی بسازم
که در اون هر کسی با هر اعتقاد و ظاهر و شخصیتی تا جایی
که به دیگران توهینی نشه و به حریم کسی تجاوزی نشه ,
آزاد باشه تا هرجور دوست داره زندگی کنه)
بگذریم , اینها همه مقدمه ای بود تا بدونین آدمی مثل من
چقدر اذیت میشه در مورد خودش چیز هایی بشنوه که ...
البته خیلی وقته سعی میکنم به اینکه حرفهای دروغی
پشت سرم باشه عادت کنم.
علل گفته شدن این حرفها میتونه متفاوت باشه اما چیزی که
مهمه اینه : فکر میکنم خدایی هست و به همه ی مسائل
آگاهه و پیش اون لازم نیست من حق و نا حق را ثابت کنم!
شنونده ی این حرفها هم باید اونقدر عاقل باشه که بر اساس
صحبتهای بی پایه قضاوت نکنه و اگر نبود مهم نیست که چه
قضاوتی میکنه!
و دوست دارم اونقدر این مسائل برام بی اهمیت بشه که
کوچکترین آزاری بابتش نبینم , چون میدونم همیشه این حرفها و
اینجور آدما وجود دارند و من نمیتونم کاری درموردشون
انجام بدم و تنها میتونم روی خودم اثر گذار باشم که از این
دست آدما نباشم.
***
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید … او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما را زلب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
ماییم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم … ما که جامه تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم...(فروغ)