
من همون کودک چند سال پیش هستم آیا؟!
همونی که عاشق این چرخ فلک های سیار و فیل 5 تومنی ها
بود و با اصرار سوار میشد, ولی دیگه به هیچ اصراری پایین
نمیومد؟!
همونی که وقتی جوجه رنگی میدید ,سر از پا نمیشناخت و
با داشتنش فکر میکرد دنیا را بدست آورده؟
(البته دلم واسه جوجه ی بیچاره میسوزه که گیر من میوفتاد!)

اولین نشانه های استقلالش را با لجبازیهاش و خود رای
بودنهاش بروز میداد؟
وقتی اجازه میدادن تا سر کوچه بره و چیزی که میخواد تهیه کنه
,حس میکرد یک آدم بزرگ شده و...!
چقدر ساده دلخوش میشدیم اون زمانا!
حتی دلخوریهامون به سادگی فراموش میشد
من و برادرم حسابی دعوا میکردیم و بعدش دوباره با هم
بازی میکردیم, انگار نه انگار که چند دقیقه پیش...
یادمه اونوقتها تو قلبمون چه محبتهای پاک و بی غل و غشی
بود.
اما الان همه چیز فرق کرده انگار
حتی تو بچه ها هم سادگی اون روزهای خودمون را نمیبینم!
هم افسوس میخورم برای خودم که از این سادگی اثر زیادی
نمونده تو وجودم. هم برای بچه هایی که الان به سادگی
دلخوش نمیشن!
برای دنیایی که آدماش به جای فهمیدن حرف هم ,فقط سعی
دارن حرف خودشون را بفهمونن!
آدمایی که سخت میگیرند (مثل خودم) و دنیا هم متقابلا سخت
میگیره بهشون ,انگار که میگه: بگرد تا بگردیم!
آدمایی که از ترس مورد سوء استفاده قرار گرفتن, یکی یکی
به انزوا پناه میبرن!
کاش حداقل مرام همون بچگیمون را داشتیم و براحتی
میبخشیدیم. اونوقت میتونستیم انتظار داشته باشیم که به
راحتی بخشیده بشیم!
دلم میگیره از اینکه چه ساده آدما را دوست دارم و اونها...
گاهی وقتها عیدها که قراره فامیل دور هم جمع بشن ,قبلش
دل تو دلم نیست و حسابی خوشحالم که بعد از مدتها داریم دور
هم جمع میشیم و دلتنگیهامون را برطرف میکنیم. دلم میخواد
همه را (حتی اونهایی که پشت سرم حرفی زدن یا...)سخت
تو بغل بگیرم و ...اما وقتی سردیشون را میبینم ,منم سعی
میکنم ظاهرم را سرد نشون بدم و به روی خودم نیارم که
چقدر دلم واسشون تنگ شده بود. اونوقت با خودم فکر میکنم
چقدر من پشت گوشام مخملیه که هنوزم فکر میکنم این آدما
همون آدمای دوران کودکیم هستن!
من هم دیگه اون آدم نیستم شاید ,چون خیلی راحت میتونم
جلوی گریه ام را بگیرم و ظاهرم را حفظ کنم . چون میتونم
خیلی سرد برخورد کنم درحالیکه درونم داغه داغه و دارم
میسوزم.
کاش تجربه نکرده بودم که به دوستی اعتماد کنم و ازش ضربه
بخورم!
کاش...
میدونی تو هر ضربه ای که از سادگیم میخورم ,حس میکنم ذره
ای از این سادگی کم میشه و به این دنیای بد آدم بزرگا بیشتر
وارد میشم . میترسم و خودم را جمع میکنم و تنها تر میشم.
نمیخوام همرنگ اکثریت بشم. میخوام هرچه بیشتر به سادگی
اون روزهام برگردم.