الان ساعت5:11 صبحه و هنوز نخوابیدم.

من عاااااااااااااااااااااااااااشق شبها هستم!

نمی دونم دقیقا چی باعث شده که اینطور شیفته ی شب زنده

داری باشم؟

از نور مستقیم خورشید بیزارم و همین باعث میشه کلا

هر هوایی که آفتابی نباشه ,برام دوست داشتنی جلوه کنه اما

شب برام مثل یک اقیانوس عمیق و ناشناخته هست که

با تمام ترسناک بودنش,بسیار فریبنده و جذابه.

کاش دختر نبودم و میتونستم قبل از سحر برم بیرون از خونه و

این ساعتها را با لذتی وصف نشدنی از یک پیاده روی و تنفس

هوایی لطیف ,همچون پوست کودکان ,سپری کنم. 

الان دم پنجره ی اتاقم بودم و داشتم دونه های برف را که روی

ماشینها نشستن و شاید تا صبح دووم نیارن تا کسی ببینتشون

,تماشا میکردم و ریه هام را از بوی خوششون پر و خالی

میکردم.

{با خودم فکر کردم :بعضی حسها هم دقیقا مثل این دونه برفها

میمونن!

اگر به موقع درنیابیشون ,آب میشن و از بین میرن.}

یادمه بچه که بودم با برادرم تو یک اتاق بودیم و تخت دو طبقه

داشتیم.

از اونجاییکه خیلی ترسو بودم( و متاسفانه الان هم کمی

هستم) تا وقتیکه خوابم میبرد,چند دقیقه یک بار میپرسیدم:

مهدی بیداری؟!

وای که وقتی جواب نمیداد ,تمام تنم میلرزید و از ترس, تمام

ذهنم پر میشد از خیالات شوم و چند دقیقه ای نمیگذشت که

اشکهام گلوله گلوله و مظلومانه شروع به ریختن میکرد.

گوشام را هم تیز میکردم و تکیه میدادم به دیوار و شروع

میکردم به پاسبانی!

گاهی دیگه اینقدر میترسیدم که صدای گریه کردنم بلند میشد و

در پی اون بیچاره برادرم هم بیدار میشد و...

تازه بعضی اوقات هم میرفتم در اتاق مامان و بابا را میزدم و

ازشون میخواستم که کنارشون بخوابم.

اما به اینجا هم ختم نمیشد چون خواب از سرم پریده بود و

اینقدر غلت میزدم و تکون میخوردم که بالاخره صداشون

در میامد!

اون زمانها تمام ترسم از تخیلات ناشی میشد و شبها

وقتی بود برای پر و بال گرفتن این تخیلات (چون همه جا آروم

بود و نمیشد کاری جز این کرد.)

اما حالا شبها وقت آرامشه و روزها وقت مواجه شدن با

ترسهایی که ریشه در واقعیت دارن!

ترس از هزار چیزی که ذهن کودکانه ی من تو اون روزها

حتی درکی هم ازشون نداشت.

میدونم این ای کاش ها هیچوقت فایده ای نداشته اما:

ای کاش هیچوقت آدما از اون کودکی و معصومیتشون فاصله

نمیگرفتن و مجبور نبودن به دنیای آدم بزرگها قدم بگذارند

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ توسط عارفه زاهدی موحد