خسته میشم از این محدودیتهایی که مثل زنجیری, دست و

پای ذهنم را بسته و کف اقیانوس زندگی محبوسم کرده.

محدودیتهایی که نه دلیلی پشتشه و نه منطقی.

فکر کن اصلا دوزیست باشی و مجهز به آبشش هم باشی

( انعطاف زیاد منظورمه) هرچه بیشتر تو عمق

جهان سوم باشی ,بیشتر محدود میشی و فشار آبش زیادتر

میشه و اکسیژن کمتری بهت خواهد رسید!

احتمالا زمانی میفهمی که خیلی از محدودیتها پوچ و بی معنی

بوده که دیگه خیلی دیره و گاهی حتی به سطح آبم نخواهی

رسید برای تجربه ی ...

حدودی که هرچه بیشتر رعایتش میکنی و از خط قرمز هاش

فاصله میگیری,دایره ی خودش را تنگ تر میکنه و تا اونجایی

پیش میره که به دور گردنت میوفته!

اینجوری دیگه خودت نیستی و راحت میتونن کنترلت کنن.

از ماهیت حقیقیت دور میشی و به اونچیزی که الگو شده

نزدیک میشی و دیگه کارهات ارزش خاصی ندارن, چون از فکر و

تئوری پشتش خبری نیست و تو تنها اون کاری را میکنی که

ازت خواستن! حالا به هر اسمی که باشه: دین و عرف و مردم

و...

اون وقت دیگه در ظاهر فرقی نیست بین منی که نمیخوام

دوست پسر داشته باشم و اونیکه نمی تونه داشته باشه و

میترسه از حرف مردم و  برخورد خانواده و...!

به ظاهر فرقی نیست بین منی که تو شناسنامم روبه روی دین

نوشته اسلام و اونیکه در راه دفاع از اسلام میکشه و کشته

میشه!

اونوقت دیگه زندگی میشه بازی نقشی که بهت تحمیل شده!

اونوقت باید بگی:

پرپرواز ندارم

 

اما

دلی دارم و حسرت درناها

و به هنگامی که مرغان مهاجر

در دریاچه ی ماهتاب

پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن

خوابی دیگر

به مردابی دیگر

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر

خوشا پر کشیدن

خوشا رهایی

خوشا اگر نه رها زیستن

مردن به رهایی!

آه

این پرنده

در این قفس تنگ

نمی خواند.

" احمد شاملو "

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩ توسط عارفه زاهدی موحد