بد بودن یعنی خودخواه بودن .یعنی واسه
رسیدن به خواسته هات ادما و حقوقشون را
نادیده بگیری.
وقتی تصمیم میگیری که بد باشی حتی کم! ,
مثل این میمونه که سوار سرسره ای شدی که
مقصدش و سرعتش را تو مشخص نمیکنی و
فقط تصمیم سوار شدن با تو

وقتی به وجدانت اجازه ندی که واسه چیزای
کوچیک بهت هشدار بده, بدون شاید روزی کلا
صدای وجدانت را نشنوی!
اما خوب بودن یا انسانی کامل بودن یعنی بر
حسب وجدان عمل کردن, یعنی غیر از اینکه
سعی کنی خودت به اهدافت برسی
( جوری که حقوق ادما را رعایت کنی!) به
دیگران هم کمک کنی تا از زندگیشون لذت ببرن
و وظیفت را در مقابل اونچه داشتی و خیلی ها
نداشتن( مثل خانواده ,رفاهی نسبی ,
سلامت جسمانی , سلامت روحی و...)انجام
بدی.
میدونید: از خیلی سال پیش قصد داشتم وارد
دانشگاه که شدم تو یک موسسه ای کار کنم
که بتونم از اون طریق ادمایی راکه مشکلی
دارن بشناسم و کارهایی که از دستم بر میاد
براشون انجام بدم .
خیلی وقتها واسم سوال بوده که چرا یک کودک
5ساله که باید تمام وقتش را به خوشی
بگذرونه باید تو بیمارستان باشه و در حال
درمان؟
چرا یک کودک باید تو خانواده ای بدنیا بیاد که
اونقدر عاطفه ندارن ... ویا انقدر پول ندارند که
باید گرسنه بخوابه؟!
چرا...؟!

جوابی برای این سوالام پیدا نکردم. اما فهمیدم
که قطعا در مقابل اونها وظیفه هایی دارم
به خودم گفتم باید اول خودم کامل بشم( که
الان میدونم اگر به امید رسیدن این زمان باشم,
هیچ وقت نخواهد رسید) بعدا بخوام به کسی
کمک کنم. میدونید شاید فکر میکردم وقتی
بخوام به کسی کمک روحی کنم , باید حتما
خودم شاد شادباشم! یا وقتی کمک مالی
میکنم , خودم بی نیاز باشم و ... اما واقعا کی
شاد شاد هست؟ کی بی نیاز؟
مگه هرکس ما رو به خدا دوستی دعوت میکنه
و انسانیت ,خودش در اغوش خداست؟!
الان اما فکر میکنم اینها مهم نیست
مهم اینه که سعی خودت را بکنی
مهم اینه که بودنت یا نبودنت برای ادمایی مهم
باشه و تو زندگیشون تاثیری مثبت داشته
باشی میخوام به جای سوالای بیجواب ,زندگیم
پر بشه از محبت و عشق به ادمایی که به این
محبت نیاز دارن همونجور که من این
نیاز را حس میکنم:
نیاز به اشتراک گذاشتن
خندههام ,شادیهام ,سلامتیم,خانوادم
اگر داشته باشم پولم و...
یک شبایی که دیر خوابم میبره صدای جاروی
رفتگر دگرگونم میکنه, کاش میشد برم پیشش و
یه شربتی, شیرینی,چایی براش ببرم و بهش
بگم(با تمام وجود) خسته نباشی.
بجاش دعا میکنم سالم و خوشبخت باشه
اینها که گفتم هیچ از روی ترحم نیست!
من فکر میکنم تنها فرقم با این رفتگر تو شرایط
به این دنیا امدنمون. وگرنه اون هم انسانی مثل
من با تمام امیدها و ارزوها.
سختی خوب بودن اینه که باید همیشه فکر کرد
و گاهی تجدید نظر.به طور مثال وقتی کسی
نذر میکنه مدرسه بسازه اما زمانی که میخواد
این نذر را ادا کنه میبینه که نیاز کشور
به مدرسه اشباع شده , از اونجایی که نیت
انجام کاری نیکو هستش میتونه بیمارستان
بسازه !
پس میخوام لحظه لحظه فکر کنم که کجا به من
نیاز هست و من میتونم مفید باشم
یک روزایی در هفته میرم پیش مادر بزرگم که
تنها زندگی میکنه و هم از تنهایی وحشتناک
پیری درش میارم و هم تا جایی که بتونم براش
کاراش را انجام میدم مثل جارو,شستن
ظروف و پختن غذا و...و راستش از همش لذت
میبرم وقتی این مادربزرگ مهربون دعام میکنه...
