
کارگر ایستگاه مترو توحید, برای حفظ خودش از سرمای
شدید زمستان ,پلاستیک زباله را مثل بلوز تنش کرده بود!
همون زمانی که من با لباسهای ضخیم و خوشگلم در حال
پیاده روی بودم و داشتم فکر میکردم... وپسر جوانی داشت با
صدای بلند با موبایلش صحبت میکرد و میگفت:آره میدونم
هرچی که بخوام بدست میارم...
لحظه ای خودم را جای اون کارگر گذاشتم :
با شکمی گرسنه و خستگی کار و نداشتن هیچگونه تنوع و
سرمای شدید و هزاران مشکل...احتمالا داشت به این فکر
میکرد که چطور میتونه اونچیزی که میخواد داشته باشه!
حداقل هاش که اینا باشن:سوپی گرم برای معده ی
گرسنه اش,لباسی گرم برای جلوگیری از هجوم باد سرد به
اعماق استخوانش ,پتویی نرم و خوابگاهی تمیز و...وقتی برای فکر
کردن به رویاهای رنگارنگ( چرا که حتی به داشتنشون در
واقعیت نمیتونه فکر کنه! و حتی در واقعیت وقتی برای فکر
کردن هم نداره!)
چطور با خواستن میتونه بدستشون بیاره؟!
پس باید بخواد و سخت تر کار کنه به این امید که روزی این
حداقل ها را داشته باشه, یا اینکه بی خیال همه چیز بشه و
اونقدر به خواسته هاش فکر کنه که بمیره از سرما و
گرسنگی و یا اینکه برای خواسته هاش حاضر بشه همه
کاری انجام بده!
خودت را جاش بذاری چیکار میکنی؟!
انگار یک عده زنده هستند تا سخت کار کنند و توقعی نداشته
باشند ,تا عده ای به رویاهاشون خیلی راحت جامه ی عمل
بپوشونن! و تازه اگر روزی با این کارگرها برخورد
کردندن ,بینیشون را بگیرن و با نگاهی تحقیر آمیز...