تو دوست داشتن هامون و دوست نداشتن هامون گاهی طرز
فکرمون حسابی خودش را نشون میده.
تو مسائلی که مهم هستن ,این طرز فکر ها هم مهم میشه.
مثلا من:
خدایی را که فقط به یه زبون خاص و با یک فرمت خاص و تو
زمان خاص و با توسل به عده ای خاص به حرفات گوش بکنه
دوست ندارم.
خدایی را که خشن باشه و تهدید بکنه دوست ندارم.
خدایی را که بنده هاش را تقسیم بکنه به زن و مرد و
به افراد پایبند به دینی خاص و خارج اون دین و پاک و ناپاک
(منظور از پاک و ناپاک البته خوب و بد نیست! منظور لفظیه که
استفاده میشه برای افراد اهل کتاب و غیر از اون!)
و...دوست ندارم.
خداییکه من میپرستم لطیف و مهربون و بخشندست.
عاشق اون خدایی هستم که بنده هاش به هر زبونی و
با هر روشی و هر زمان و مکانی و هر بهونه ای به سراغش
میرن ,با روی باز میپذیرشون.
خدایی که حاجت بودایی را همونجوری میده که خواسته ی
بنده مسلمونش را میده! و ظرفیت معجزه هاش را شامل
افراد موءمن به آیینی خاص نمیدونه.
خدایی که حتی آدمایی که ارتباط مستقیم با خودش را ول کردن
و به درخت و... متوسل میشن , در نظر میگیره و لطفش را
شامل حالشون میکنه, چون از نیتشون خبر داره و میدونه که
درخت تنها یه نماده واسه اون آدم تا بتونه راحت ارتباط برقرار کنه

خدایی که دین و آیین را راه و روشی ساده میدونه برای بنده
هاش تا بتونن به ذات خوبش برسن و خبر داره که همه,
ته تهش فقط خودش را میپرستن...
ـ
خدای را در کدامین دریا کدامین جزیره؟- آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم و مذهبی عتیق را چونان مومیایی شده یی از فراسوهای قرون به ورد گونه یی جان بخشم . مسجد من کجاست؟ با دست های عاشقت مزاری بنا کن !
نا خدای من!
مسجد ِ من کجاست؟
آن جا
مرا