
گریه نکن عزیزم. گریه نکن...
میدونم سردته ,میدونم بی پناهی ,میدونم گرسنه ای ,میدونم
مادر نداری,میدونم ازارت میدن...
اگرم من ندونم, اونی که باید میدونه!
در عجبم که چرا صبرش تموم نمیشه!
چرا ادما و این دنیا را به حال خودشون سپرده؟
چرا میگذاره یک عده ی کم بر یک عالم مظلوم حکمرانی کنن؟
چرا اخه حتی ته مونده ی غذای عده ای باید برای خانواده های
فقیر و گرسنه ارزو باشه؟!
مگه نه اینکه انقدری افریدی که به همه برسه؟
پس چرا خودت مساوی تقسیم نکردی؟! و تقسیم را گذاشتی
به عهده ی صاحبان قدرت؟
اونهایی که همه چیز را فقط برای خودشون و اطرافیانشون
میخوان, چه حقی دارن که تقسیم کنن؟
این چه دنیایی شده که جون یک شهروند محترم! اروپایی یا
امریکایی ,از جون هزاران هزار پاکستانی و فلسطینی و
افریقایی مهمتره؟
خودت اون روز که میخواستی من را به این دنیا بفرستی,وقتی
داشتم گریه میکردم,گفتی زود تموم میشه, گفتی سعی کنم
ادم باشم, که ادما ارزششون به این سعی که میکنن
و وجدان را گذاشتی که یادم نره چی بهم گفتی!
میدونستی یادت رفته تو وجود یک عده وجدان کار بگذاری؟!
یا شایدم مثل این هشدار دهنده های سرعت که شنیدم
برای راحتی بیشتر !,از کار میندازنشون, وجدانشون را هم...
بیا پایین ببین نور چشمیهات ,چه بلایی سر هم می یارن!
بیا ببین این بچه های مظلومی که تازه از پیشت اومدن,
چشم به راه مادر هاو پدراشون ,دارن گریه میکنن...

این عدالتی که منتظریم که برپا بشه, همون که
وعده دادی, الان وقتشه.نه؟!
یعنی هنوز طاقت داری؟!

عیبی نداره, عدالتت باشه واسه روز موعود
اما کاش وقتی میخواستی بلا نازل کنی , پاکستان و اندونزی و
کشورای فقیر را مستثنی میکردی.
ادما وقتی از همنوعشون ظلم میبینن به تو پناه میبرن, اما
مگه این ظلم نیست که یک ادم تو این دنیا تنها و بیکس بمونه
,تو این سیل پاکستان؟ گرسنه بمونه تو این طغیان اتشفشان
اندونزی؟ مریض بشه تو این الودگی افریقا؟
میدونم که باید شکر کنم نعمتهات را, اما اینبار گلایه داشتم!
بیا و خودت رحمی کن, که جز تو پناهی نداریم
***
مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت
شب، چرایی گفت و خواب از سر گرفت.
مرغ، وایی کرد، پر بگشود و بست
راهِ شب نشناخت، در ظلمت نشست.
من همان مرغم، به ظلمت باژگون
نغمهاش وای، آبخوردش جوی خون.
دانهاش در دامِ تزویرِ فلک
لانه بر گهوارهی جنبانِ شک.
لانه میجنبد وز او ارکانِ مرغ،
ژیغ ژیغش میخراشد جانِ مرغ.
ای خدا! گر شک نبودی در میان
کی چنین تاریک بود این خاکدان؟
گر نه تن زندانِ تردید آمدی
شب پُراز فانوسِ خورشید آمدی.
من همان مرغم که وای آوازِ او
سوزِ مأیوسان همه از سازِ او
او ز شب در وای و شب دلشاد از اوست
شب، خوش از مرغی که در فریاد از اوست،
گاه بالی میزند در قعرِ آن
گاه وایی میکشد از سوزِ جان.
خود اگر شب سرخوش از وایش نبود
لاجرم این بند بر پایش نبود.
وای اگر تابد به زندانبانِ ریش
آفتابِ عشقی از محبوسِ خویش!
من همان مرغم، نه افزونم نه کم.
قایقی سرگشته بر دریای غم:
گر امیدم پیش رانَد یک نفس
روحِ دریایم کشانَد بازپس.
گر امیدم وانهد با خویشتن
مدفنِ دریای بیپایان و، من!
ور نه خود بازم نهد دریای پیر
گو بیا، امید! و پارویی بگیر!
خود نه از امید رَستم نی ز غم
وین میان خوش دستوپایی میزنم.
من همان مرغم که پر بگشود و بست
ره ز شب نشناخت، در ظلمت نشست.
نهش غمِ جان است و نهش پروای نام
میزند وایی به ظلمت، والسلام.
( شاملو)