بسه دیگه اینقدر تقلا نکن

اگر میدونستی قراره به چه دنیایی بیای ,واسه اومدن اینقدر بیقرار نبودی

میدونم جات خیلی  تنگ و تاریکه اما بخدا ...

اگر بدونی  مادر و پدرت خیلی ازآمادگی های لازم برای ورودت را ندارن

اگر بدونی اونها حتی اونقدری از هم شناخت ندارن که بدونن تا آخرش باهم

میمونن یا نه

اگر بدونی اونها بلد نیستن روش درست برخورد با همدیگه چیه(چه برسه

برخورد صحیح با تو!)

اونا حتی به این نتیجه نرسیدن که هدف از زندگی چیه تا بخوان وقتی عقلت

رسید و پرسیدی:

من برای چی به این دنیا آمدم؟!  شرمنده نشن و بجز خودخواهی خودشون

برای لذت از وجود فرزند,دلیلی قانع کننده بهت بدن!

اونها فکر کردن هر کسی توانایی بچه دار شدن داره( از لحاظ فیزیکی)

شایستگی و حق بچه دار شدن را هم داره!

و هر کسی میتونه خرج زندگی یک بچه را تامین کنه ,یعنی اجازه داره

هرچندتا که میخواد بچه داشته باشه

اونها نمیدونن فریاد بیجای پدر یا مادرشون وقتی 6 سالشون بوده ممکنه دلیل

یکی از رفتارهای نابهنجار امروزشون باشه

اونا حتی نمیدونن روش درست محبت کردن و عشق ورزیدن به تو چیه!

پدر و مادرت قبل از بدنیا آمدن تو یا حتی قبل از تصمیم گرفتن به بچه دار

شدن, لزومی برای یاد گرفتن  روشهای صحیح تربیت فرزند ,ندیدند.

اونها خودشون هنوز به تعادل نرسیدن و تو بند بازی زندگی دارن تلو تلو

میخورن

اونها...

این تازه بهترین جنبه ی ماجراست

تو معصوم و بیگناهی وساده, اینجا زندگی نکردی و وقتی واردش میشی :

 دروغ میشنوی  و یاد میگیری , خیانت میبینی و یاد میگیری,میترسی و یاد

میگیری,میجنگی و یاد میگیری,شکست میخوری و یاد میگیری,ظلم میبینی و

یاد میگیری ,از دست میدی و یاد میگیری ,دلتنگ میشی و یاد میگیری ,خسته

میشی و یاد میگیری,...

همینطور که هر روز که ازعمر زندگیت تو این دنیا میگذره ,از لطافت

پوستت کم میشه ,از لطافت و پاکی روحت هم کاسته میشه و این خیلی سخته

که بخوای جلوشو بگیری!

این خیلی سخته:

 که بخوای به یک مبارزه ی دائمی پا بگذاری

مبارزه بین خوب یا بد بودن ...

جست و جو برای یافتن هدف از زندگی

 و تلاش برای رسیدنش

و پیدا کردن راه مناسب

زندگی تو این دنیا خیلی سخته:

سخته که راه و رسم دنیا را بفهمی

سخته که بپذیریش

و باهاش کنار بیای

سخته...

اما از تو که گذشت,  پیشا پیش تولدت را تبریک میگم

اینها را نگفتم که نا امیدت کنم چون اول راهی و بخوای و نخوای باید

ادامه بدی!

اینها را پدر و مادرت باید قبل از بدنیا آوردنت میدونستن و بهش توجه

میکردن

اما تو یادت باشه برای پذیرفتن مسئولیت پدر یا مادری, وظیفته که به خیلی

چیزها فکر کنی

چون تو میدونی...

 

(چشم ها را باید شست

                          جور دیگر باید دید

توضیح اینکه زندگی همش زشتی ها و پلیدیها نیست و زیباییهایی بی نظیر

همچون: عشق, انسانیت (زیستن و ولایت والای انسان را بر خاک نماز بردن

زیستن و معجزه کرن, ورنه

میلاد تو جز خاطره ی دردی بیهوده چیست؟!) امید( نا عادلانه نا زیبا بود

جهان

پیش از انکه ما به صحنه براییم

به عدل دست نیافته اندیشیدیم و    زیبایی در وجود امد!) وجود داره  و اینکه

ما به هر حال داریم زندگی میکنیم و چه خوب که به بهترین نحو زندگی کنیم و:

زندگی خالی نیست

مهربانی هست, سیب هست, ایمان هست

اری

تاشقایق هست, زندگی باید کرد.

اما میدونین وقتی نگاه میکنم به سیر بزرگ شدن یک بچه و عظمت مسئولیت

مادرو پدر,دلم میخواد خودم و همه ی آدمای دیگه بدونن که دارن چه میکنن

من هنوز ازدواج نکردم اما باورتون میشه خیلی به بچه دار شدن یا نشدن فکر

میکنم؟!

وقتی میبینم زوجی بچه دار شدن, فکر میکنم  که یا به تکامل لازم رسیدن و

میدونن دارن چه میکنن و یا اعتماد بنفس بالایی دارن و فکر میکنن که میدونن

ویا اینکه اصولا خیلی راحت به قضیه نگاه میکنند و میگن:همونطور که ما

بدنیا آمدیم و تونستیم زندگی کنیم ,بچمون هم میتونه!!!...

 درسته که خدا تواناییهایی به ما داده اما عقل را هم داده که ما تصمیم بگیریم.)

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ توسط عارفه زاهدی موحد