همیشه عاشق استقلال بودم و حتی از همون بچه گی دلم

میخواست به اطرافیان ثابت کنم که از پس کارهای خودم بر میام

برای همین از وقتی وارد دبیرستان شدم قصدم این بود که شهر

یا کشوری که توش میرم دانشگاه, متفاوت از شهر یا کشوری

باشه که خانواده م توش زندگی میکنن و ازم حمایت میکنن!

از اونجاییکه تا حالا کسی تو خانواده این کار رو نکرده بود و فقط

تو نسل قبلش داییم از ایران رفته بود برای تحصیل که اونهم

همراه همسر و بچه هاش بوده, همه این حرف و عقیدم رو

به شوخی میگرفتن و باور نداشتن!

وقتی 17 سالم بود و خبر قبولیم تو رشته ی دامپزشکی ارومیه

اومد ,من پیش پدر و مادرم بودم و خارج از ایران و داشتم تصمیم

میگرفتم که چیکار کنم و همه ی فامیل رو آخرین موردی که فکر

میکردن همین بود که برم ارومیه! و من دقیقا همین کار رو

کردم!

با اینکه برادرم هم از ترم قبلش اونجا بود و تو همون دانشکده ,

باز هم این کار حس خوب استقلال رو به من میداد و با اینکه

رشته و کشور و خیلی چیزهای دیگه, اون چیزی نبود که

همیشه تو ذهن من شکل میگرفت ,اما باز هم با از دست دادن

یکسری چیزها داشتم حس های جدید رو تجربه میکردم و به

یکسری از استقلال های شخصیتی میرسیدم

میخواستم به خودم و دیگران ثابت کنم که اگر کاری رو نمیکنم

فقط به این خاطر هست که عقیدم با اون کار همخوانی نداره و

از ترس اطرافیان نیست که...!

میخواستم به همه بگم هرآنچه هستم ,فقط و فقط با فکر و

عقیدم بهش رسیدم و غیر از اون هم دوست داشتم بدونن

که میتونم خودم نیازهای خودم رو برطرف کنم و نیاز به حمایتی

که یه بچه لازم داره ,نخواهم داشت!

از محیط ایزوله ای که خانواده ما رو توش رشد داده بودن

خسته بودم و میخواستم از حبابم بیرون بیام

اما...

از ورودم به اجتماع راضی بودم و  حس میکردم که میتونم با

همون روشی که همیشه داشتم ادامه بدم...

راستش ساده بودم و خیلی از دخترهای اطرافم رو دوست

خودم میدیدم و بهشون اعتماد میکردم و هرآنچه در توانم بود

براشون انجام میدادم...

کارهایی که من میکردم کوچیک بود و شاید در حد غذا بردن

برای یکی از همکلاسهام تو خوابگاه و نشستن پیشش و... بود

تا کمی از تنهایی بعد از ظهر جمعه بیرونش بیارم که دلگیر نشه

اما چون با محبت قلبی انجامش میدادم و برای حرفهایی که

بهش میزدم از افکار و... اعتماد کرده بودم, تنها توقعی که

در مقابل داشتم درک حس قلبیم بود که اونهم...

یادمه اولین ضرباتی که از اعتمادم و صداقتم تو اجتماع

به عنوان یه تازه وارد خوردم باعث شد تا دم مرگ پیش برم!

و متاسفانه در مقابلش کاملا بی دفاع بودم .

  حاضر نبودم با کسی بگردم و دوست باشم که بهش اعتماد

نداشته باشم و یا باهاش صادق نباشم و همین باعث شد که

دوباره حبابی بسازم و منزوی بشم و تو خودم فرو برم و کمتر

کسی رو به حریمم راه بدم...

و تنهاییم دوباره شروع شد و  به عنوان یه آدم حساس

رو رفتار خودم و در درجه ی دوم دیگران تمرکز داشتم و تحلیل

میکردم و پردازش این اطلاعات باعث میشد که فکر کنم میتونم

تو ارتباطات خودم موفق تر باشم و اینبار آدمهایی رو که به داخل

حبابم وارد میکردم  با شناختی بهتر انتخاب کنم!

اما باز هم...

راستش حاضر نیستم از  صداقت و انسانیتم بگذرم برای

تنها نبودنم و به جاش با تردید و اعتماد کم شروع میکنم به

ارتباط برقرار کردن و برای برداشتن هر قدم تو این رابطه

مدتها خودم و طرف مقابلم رو بررسی میکنم .

اما باز هم گه گاه که از تنهایی بیرون میام و کسی رو تو حبابم

وارد میکنم ,ضربه ای آنچنان سفت و سخت میخورم که نه

تنها حبابم میشکنه , بلکه حس میکنم که کمرم تا میشه...

درسته که همیشه خودم رو یه آدم منطقی نشون میدم که

احساسم تحت تسلط منطقم قرار داره ,اما باز وقتی از

کسی مطمئن میشم و بهش اعتماد میکنم و بهم نزدیک میشه

کاملا بی دفاع میشم و ...

حالا بعد از اینهمه تجربه , دیروز یکبار دیگه یکی از دوستام

بعد از اینهمه مدت که تونسته بود اعتماد من رو جلب کنه و

بهم نزدیک بشه ,نشون داد که هنوز ساده هستم و نتونستم

روش درستی برای شناخت آدما پیدا کنم!

میدونم اینجا رو میخونی

چنان ضربه ای رو حس کردم از دروغهایی که بهم گفتی که

یکبار دیگه قلبم ایستاد!

اینبار اما گریه هم نکردم و ایستادم در برابرت و تو چشمات نگاه

کردم. نگاه کردم ببینم وقتی از محبتم استفاده کردی و درد رو

تو وجودم دیدی ,آیا لذت هم بردی؟!...

متاسفم برای خودم که هر چه میگذره تنها تر میشم...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط عارفه زاهدی موحد