
داشتم به این فکر میکردم که دنیای درون آدما و خواسته
هاشون و علایقشون و عاداتشون و طرز زندگیشون و... چه قدر
میتونه متفاوت باشه!
چیزی که میتونه برای یکی خوشایند باشه برای دیگری نفرت
انگیزه!
کاری که برای یکی عادی شده برای کس دیگه ای میتونه
کابوس باشه!
حتی تو جمع کوچیکی مثل خانواده , درون هر یک از افراد
دنیایی وجود داره که می تونه کاملا متفاوت با دیگر اعضا باشه و
تنها عامل کنار هم بودنشون علاقه هستش
توجه کردم به این که چه جالبه این تفاوتها , تو یک جمعی از
آدما,که شاید عمر در کنار هم بودنشون به اندازه ی فاصله ی
دو ایستگاه از مترو باشه!
همیشه این تفاوتها (هرچند که خیلی نمایان نباشه) سوژه ی
فکرم بوده.
اینکه گاهی دوستی یا آشنایی با وجود تفاوتهای بسیار در روش
زندگی و اعتقاد و ... در یک مقطع زمانی خاص همراهت بوده,
مثل این میمونه که تو سوار پله برقی به جهتی میری و اون
دوست در جهت مخالف! با وجود مقصدهای متفاوت ,لحظاتی در
کنار هم قرار خواهید گرفت ودر همین لحظات هست که این
دوستیها تشکیل میشن و با گذشت دوره از بین میرن.
از اونجاییکه اعتقاد ندارم دوست آینه ی دوسته ,خیلی وقتها
دوستام متضاد خودم بودن.( و به همین دلیل هم بسیار حرفهای
ناخوشایند شنیدم از اطرافیان که ...)
خیلی وقت ها این دوستان اعتقادهایی داشتن که اصلا قبول
نداشتم و طرز برخوردی شاید, که امکان نداره داشته باشم.
اما یکجورایی این تفاوتها جذبم کردن برای شناخت ماهیت این
تفاوتها!( البته علاقه هم وجود داشته و یا بوجود آمده مطمئنا)
اما به تجربه فهمیدم ,با اینکه این دوستیها بسیار مفید بودن
( برای شناخت بهتر از دنیا و آدماش و داشتن دیدی وسیع و باز
که توش هر کسی با هر عقیده ای تا جایی که به حقوق دیگران
تجاوز نکنه قابل احترامه) اما مقطعی بودن و دارای تاریخ انقضا.
و این رد پاهای زیادی را توی قلب و خاطرات آدم باقی
میگذاره.
دلم برای دوستی که سالها با هم بودیم اما
به خاطر همین تفاوتها الان با هم نیستیم تنگ شده اما
میدونم که ادامه ی اون دوستی هم شاید...