یادمه سال 83 بود و من امتحان نهایی ریاضی سال سوم داشتم و
تو خونه با برادرم تنها بودم .
از درس خوندن خسته شده بودم چون خیلی از مباحثش رو طبق معمول
اولین باربود که میخوندم و داشتم شب امتحان تازه یاد میگرفتم !
سعی داشتم که بخوابم و نیمه هوشیار بودم که حس کردم تختم درحال
تکون خوردنه ,اول فکر کردم که سرم گیج میره و...اما وقتی
صدای لاک هام رو که دونه دونه مثل دومینو میوفتادن شنیدم,مطمئن
شدم که زلزله اومده.
تنها تو چند ثانیه ترس تمام وجودم رو پر کرد و سراسیمه از اتاق بیرون
اومدم و مهدی (برادرم) رو صدا کردم.
اشکم ناخوداگاه فرومیریخت...
کمی که از شوک دراومدم ,به این فکر کردم که چقدر ترسو هستم و نمیدونستم!
همیشه تو مقایسه ی خودم و دخترای اطرافم حس کرده بودم که دختر
شجاعی هستم ,نه از سوسک می ترسیدم (البته چندشم میشه ها !)و نه
هیچوقت تو بازی های وحشتناک شهر بازی ها جیغ زدم و ترسیدم!
اما الان تو یه شرایط غیر منتظره داشتم نشون میدادم که خیلی ضعیف
تر از اون چیزی هستم که فکر میکنم!
خدارو شکر که اتفاق خاصی نیوفتاده بود و تو اون زلزله کسی آسیب
ندیده بود ,اما همون کافی بود که خیلی چیزها برای من ثابت بشه.
تا چند وقت شبها موقع خواب ,ترس و اضطراب باعث میشد که
دیر خوابم ببره و گاهی هم نصفه شب از خواب میپریدم و حس میکردم
همه چیز داره تکون میخوره ! اما از اینکه به کسی بگم و عمق ترسم
رو نشون بدم, متنفر بودم و منتظر میشدم ببینم کس دیگه ای هم این
حس رو کرده یا نه!
{الان سعی میکنم که ترسهام رو مدیریت کنم و تا حدود زیادی هم موفق شدم
اما دوست دارم اگر فردا زندگیم تموم شد , لذت کافی از لحظاتش برده
باشم و علاقم رو به کسانی که دوستشون دارم به حد کافی نشون داده
باشم و لحظاتی رو که مهمون این دنیا بودم , مفید گذرونده باشم}
هنوزم گاهی با خودم فکر میکنم که اگر زلزله بیاد و عزیزام آسیب ببینن...
اگر...
دیدن آدمهای زخمی ,آسیب دیده ,ناراحت ,داغدار .
حتی تصورش هم دیوانم میکنه...
هروقت یه جای دنیا این اتفاق میوفته ,خودم رو جای افرادی میذارم
که به طور ناگهانی ,همه چیزشون رو از دست دادن!
تمام تلاشی که سالها برای ایجاد آرامششون کردن ,تنها تو چند ثانیه
به باد میره...
در مقابل همچین بلای عظیمی مثل پروانه ای میشن که آتیش داره
بالهای زیباشون رو میسوزونه اما کاری از دستشون برنمیاد...

نمیدونم دقیقا دلیل همچین اتفاقهایی چی میتونه باشه(دلیل علمیش رو نمیگم!)
فقط میدونم که دنیا رو بدون کسانی که دوستشون دارم نمیخوام و
ترجیح میدم شمع زندگیم رو فوت کنم...
