
گاهی اوقات به نتایجی میرسیم که تمام آنچه باور داشتیم زیر
سوال میبره!
میفهمیم که ساعتها یا حتی ماهها و سالها وقت برای فکر
کردن به چیزی گذاشتیم که اطلاعاتمون یا ابزار فکریمون در
بارش غلط بوده.
بگذارید مثالی بزنم که واضح تر باشه منظورم.
شما برای گرفتن پذیرش تحصیلی کشوری اقدام میکنید که
با اطلاعاتی که ازش بدست آوردید ,برای رسیدن بهش فکر
کردید و مراحلی را سپری کردید.
غافل از اینکه اطلاعاتی که بدست آوردید غلطه (و گاهی حتی
آنچه به چشم میبینیم هم خیلی برای داشتن یک باور درست
قابل اعتماد نیست !)

چه خوبه اگر قبل از یکسری از کارها و از دست دادن موقعییت
ها ,به غلط بودن تصوراتتون پی ببرید چون در غیر این صورت
ضربه ای دردناک خواهید خورد!
این تنها یک مثال بود.
شما فکر کنید در مورد یک ازدواج باشه این حالت
که تصوراتتون و اطلاعاتتون در مورد شخص مقابل غلط باشه و...
درسته که اگر قبل از ازدواج بفهمین که اشتباه کردین , ناراحت
میشین از خودتون که چه راحت اعتماد کردین و یا از طرف
مقابلتون که... اما در واقع باید خوشحال باشید که قبل از
هر اتفاقی که قرار بوده رخ بده , به نتیجه ای درست رسیدید
هرچند که تلخ و دردناک باشه.
حتی در زمینه ی اعتقادی هر آدمی باور های نادرست کما بیش
وجود دارن, که فکر میکنم اگر میدونست که اشتباهه ,هیچوقت
به سمتش نمیرفت.
وصیت یکی از افراد طالبان را یادمه که قبل از عملیات
تروریستیش ضبط شده بود. آنچنان ایمان قلبی داشت به اینکه
با اینکارش شهید خواهد شد و ...که خیلی سخت یا حتی غیر
ممکن بود بشه این باور اشتباه را ازش گرفت!
تو زندگی هر کسی ممکنه این باور غلط در زمینه های مختلف
وجود داشته باشه که با مدیریت درست در شرایطی بحرانی
میشه از ضرر بیشتر جلوگیری کرد.

نظرم اینه که :وقتی باور ما میشکنه نباید دوباره بازسازیش کنیم
تنها باید بپذیریم که اشتباه کردیم حتی اگه این اشتباه زود
باوری ما باشه!
و در تشکیل باوری جدید در ذهنمون اشتباه گذشته را تکرار
نکنیم و حسابی قبل از پذیرشش بررسی و تحقیق کنیم و
همیشه آمادگی شنیدن و فهمیدن اشتباهاتمون را
داشته باشیم.
ساعاتی پیش باوری غلط را که از پرورش داده ها در ذهنم
داشتم ,شکست.
کاش میشد به باعث و بانی این امر بگم: ممنونم که از ادامه ی
اشتباهم جلوگیری کردی! و شناخت بهتری به من دادی.
کجایی ؟ بشنو ! بشنو !
من از آن گونه با خویش به مهرم
که بسمل شدن را به جان می پذیرم
بس که پاک می خواند این آب پاکیزه که
عطشانش مانده ام !
بس که آزاد خواهم شد
از تکرار هجاهای همهمه
در کشاکش این جنگ بی شکوه!
و پاکیزه گی این آب
با جان پر عطشم
کوچ را
همسفر خواهد شد.
و وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان
که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن
کشیده اند
به خود بازم می نهند.
(شاملو)