
تو دوره ای از زندگیم (حدود ١۶ سالگی تا ٢٠ سالگی)
جریانات سیاسی ایران و گاهی هم دنیا رو دنبال میکردم.
نسبت به سنم تحلیل های خوبی داشتم ,شاید چون پدرم
کارشناس سیاسی بود و خودمم اخبار رو از چند پایگاه
مخالف هم دنبال میکردم و کمی هم شاید استعداد داشتم.
اما روزی باور کردم که همه ی جریانات سیاسی بازی بیش
نیست! و از اون روز فقط با لبخندی محو به آدمهایی که تو
جبهه های مخالف و موافق ,سعی داشتن قانع کنن من رو
که راهی درست پیش گرفتن! نگاه کردم و کمتر وارد
این بازی نفرت انگیز شدم که توش بازیکننده های اصلی
نشستن و تصمیم میگیرن و آدمهایی که باورشون میکنن رو
به جون هم میندازن!
این بازی برای من و تو مرگ داره , از دست دادن داره ,...
اما برد و باختش مال اون بازیکننده های اصلیه!
اون انقلابی که مردم به خاطر انسانیت کردن
و خونهای زیادی را به پاش ریختن ,به امید آزادی و به این
امید که: دیو چو بیرون رود فرشته در آید... الان به اینجا کشیده
شده!
پس به امیدی واهی بازی نخور!
(البته من موافق خواب بودن هم نیستم. چون:
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست...)