این چه رؤیای شگفتی ست که در بی خوابی میگذرد بر دو چشم
نگران من؟...

تا حالا شده بگین:" قسمت این بوده"؟!
راستش شنیدن این جمله برای من هنوز و بعد از این همه سال بسیار
جالبه و هر بار با شنیدنش به فکر فرو میرم و از خودم میپرسم :آیا
واقعا قسمت...؟!
با خودم میگم اگر اعتقاد به تقدیر باشه و ماها همه بازیگرهای این
نمایشنامه باشیم که خدا نویسنده و کارگردانش بوده ,پس نقش عقل و
اراده و ... چیه؟!
قابل انکار نیست که شرایط تو روش و نحوه ی زندگی ما تاثیر داره ,
اما اگر من تنها بازیگر نقشی باشم که هر کس دیگه ای جای من بود
همینکار رو میکرد ,پس فرق من و دیگری چی میتونست باشه؟!!!
پس در اون صورت صفات خوب و بد معنی نخواهد داشت چون ما
ناگزیریم به عملی که انجام میدیم واراده ای نداریم برای انتخاب و حتی
مسیر فکریمون رو هم از پیش برنامه ریزی کردن.نه؟!
و این به نظر کاملا مسخره و غیر منطقی میاد!

اما به این معتقدم که گاهی واقعا شرایط تو زندگی ما باعث انجام کاری میشه که 9٠% آدما اگر جای ما بودن همین کار رو میکردن! و مقابله با یک واکنش طبیعی تو اون شرایط اینقدر سخته که از اراده ی هر کسی بر نمیاد و این چنین میشه که میگیم تقدیرمون بوده که...
ما ولیکن گویی میدانیم که به دنبال چه ایم، لیک اگر چند بدان نمیاندیشیم در عمل گویی مردانی هستیم کز ارادهی خود پیش ایم.

هر کسی قطرهی خردیست در این رود عظیم
که به تنهایی بیمعنی و بیخاصیت است،
و فشار آب است
آن ناچاری
که جهت بخش حقیقیست.
ابلهان
بگذار
اسمش را
تقدیر کنند.
حرف من این است:
قطره ها باید آگاه شوند
که به هم کوشی
بی شک
میتوان بر جهت تقدیری فایق شد.
بی گمان ناآگاهی ست
آن چه آسان جو را وامیدارد
که سراشیبی را
نام بگذارد تقدیر
و مقدر را
چیزی پندارد
که نمیابد تغییر.
رود سر در شیب این را مفت خود میشمرد;
رود سردرشیب
به همین ناآگاهی زنده ست,
و به نیروی همین باور تقدیری
زنده و تازندست
این چنین است که ما هم(من و تو)
سرنوشتی این سان میابیم:
تو
غمین و مایوس
مینشینی ساعت ها
سر سکو
جلو خانه ی تاریک ات
غرق اندیشه ی بی حاصلی ی این همه سال
که چه بی هوده گذشت;
ومن
این گوشه
در این فکر عبث
که بیابم جائی هم نفسی:
غم گساری که غمی بگذارم با او
باری از دل بردارم با او.
و در این ساعت
رود
سرخوش از باور تقدیری ی آسان جویان
هم چنان در تک و در تاز است;
که چنین باور
تا هست
عمر آن بهره کش قحبه دراز است...
"شاملو"