امروز یکسری از مطالب وبلاگم را خوندم.  پشت سر هم

که میخونیشون خیلی جالبه. میشه امواج مغزی من را با

اینها  ثبت  کرد!

"فراز و نشیبهای ذهن عارفه زاهدی "

گاهی اوقات فکر میکنم باید گفت خوشا به حال آدمایی که

تو جامعه به اسم سرخوش شناخته میشن.

آدمایی که همیشه خنده روی لبهاشونه و شاد بودن قانونشون

اینجور آدما هم همونقدر درد را حس میکنن که آدمای دیگه حس

میکنن , اما فرقشون اینه که سخت نمیگیرن.

این چند روز که عید بود, اما من از الان دارم به این فکر

میکنم که 12 روز دیگه محرم شروع میشه! و هرچقدر هم که

بخوای با امواج منفی مبارزه کنی,وقتی طی یک ماه 24 ساعته

تلوزیون و رادیو دارن عزاداری میکنن و در و دیوار شهر را با پارچه

های سیاه تزئین میکنن و...احتمالا موفق نمیشی( کاش بجای

اینکار ها کمی از شخصیت این امامی که در سوگ شهادتش

پس از 1000 سال اینجور عزاداری میکنن, صحبتی میشد

کاش بغیر از واقعه ی عاشورا ,کمی هم از نحوه ی زندگی این

امام قبل از شهادتش میدونستن و کاش ...)

اصولا ما ایرانی ها ملتی غمگین شدیم که خندیدن اینقدر

برامون عجیب شده که اگر توجه کنید خیلی کم میبینید اطرافتون

کسی از ته دل بخنده و اگر هم این اتفاق رخ بده آدما چنان نگاه

میکنن که انگار تا بحال ندیدن خنده چه شکلیه!

بعضی اوقات تو راه دانشگاه به آدما و حالت چهرشون توجه

میکنم و بیشترین چیزی که توجهم را جلب میکنه خستگیه

حتی اول صبح!

از شرایط خبر دارم و من هم کما بیش یکی از این افراد هستم

اما راستش درک مشکلات و حرص خوردن میتونه کار هر آدمی

باشه ولی شاد بودن و خندیدن و شاد کردن و خندوندن کار هر

کسی نیست. میتونیم حداقل تلاشی برای شاد زیستن انجام

بدیم چون نه تنها سلامتی خودمون را درپی داره, بلکه انرژی

مثبتی غیر قابل انکار به اطرافیان میده و حتی خدا هم از نظر

من اینطوری از ما راضی تر خواهد بود!

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩ توسط عارفه زاهدی موحد