شازده کوچولو سفرش را شروع میکنه,به اخترکهایی سر میزنه که

همگی درسهای بزرگی هستن برای من خواننده.

تو یکی از اخترکها با پادشاهی آشنا میشه که شنل مخملش تمام اخترک

را گرفته و بر هیچ فرمانروایی میکنه! و همه را به چشم رعیت

میبینه.

((البته با اینکه عاشق پادشاهی هست, اما اوامری منطقی صادر میکنه!

تازه اونقدر با شعور هست که میگه:

"قاضی بشو و خودت را قضاوت کن که اینکار مشکل تر از

همه هست"))

تو اخترک دیگه خودپسند را میبینه.

کسیکه دیگران براش فقط مشتی ستایشگرند!

تو اخترکی هم با تجارت پیشه روبه رو میشه که همیشه میگه:

آنقدرکار سرم ریخته که!...من یک مرد جدی هستم و با حرفهای

هشت من نه شاهی سر و کار ندارم...!

ـ

 

 همه ی اینها مغرور و خودبزرگبین بودن و برای دیگران

ارزش خاصی قائل نبودن.

تا حالا با چند تا آدم خودپسند و خودبزرگبین روبه رو شدین؟!

تا حالا برخورد کردی با کسی که خودش را زیباترین یا خوش تیپت

ترین یا با سوادترین یا قهرمان یا...میدونه؟!

از برخورد با اونها چه حسی بهتون دست میده؟!

برای من تکبر آدمها غیر قابل درکه. چون اگر انسانی با ارزش باشه,

حتما به این رسیده که تکبر نه تنها چیزی بهش اضافه نمیکنه و

بزرگیش را القا نمیکنه,بلکه باعث تخریب شخصیتش خواهد شد.

اصولا از اینکه به دروغ و برای تعارف از کسی تعریف کنم هیچ

خوشم نمیاد وهمینطورهم  دوست ندارم کسی اینکار را با من بکنه.

هیچ وقت دوست نداشتم  و اجازه  ندادم که دوستان و آشنایان ,خانم

دکتر صدام کنن ,چون ارزش عارفه را با تمام خوبی ها وبدیهاش

بیشتر از اون میدونم که با یک "خانم دکتر" توصیف بشه!

با یک اسمی که تنها مقطع درس خوندنت را نشون میده و

 میگه که جز این چیزی برای ارزش داشتن نداری!

(تازه من در محیط کار نیستم و حتی هنوز درسمم تموم نشده)

اما بارها توجه کردم که اینطوری نادیدت میگرن و کسی را که

بهشون فخر فروخته و پز داده ,در کمال ناباوری ,تحویل میگیرن!

همیشه اینطورفکر میکردم که تواضع حکم میکنه,وقتی کسی ازم

تعریفی کرد ,در جوابش بگم: اینجوریهایی هم که میگی نیست و تو

لطف داری و...

تا فکر نکنه من حرفش را تائید کردم و واقعا فکر میکنم آدم تکی هستم

و بی نظیرم و...

بگذار مثالی بزنم تا قضیه روشنتر بشه:

چند وقت پیش یکی از بچه های دانشگاه از ظاهرم تعریفی کرد و من

طبق عادت همیشگیم, گفتم : همه ی ما آدما هم خوبی داریم و هم بدی

,هم زشتی داریم و هم زیبایی,از زیبایهاش چند نمونه گفتم و بهش گفتم

من هم کامل نیستم و اگر بگردی حتما ایرادی خواهد بود...

اما گاهی تو برخوردهای بعدی حس کردم طرف مقابلم از این جواب

من سو استفاده میکنه یا  حتی تقریبا دیگه با احترام باهام برخورد

نمیکنه!

یا مثلا وقتی یکی بهم میگه که x و ...معروف فامیله تو هستن؟!

بجای تفاخر وغرور میگم: کاش خودم چیزی بدست بیارم که

مایه ی غرورم باشه و اینکه فلانی فامیل منه ,دست آوردی برای من

نیست!

 

تو دوستان و آشنا ها هم صمیمی و بی تکبر برخورد میکنم .

 به طورمثال:

وقتی با دوستان قرار بیرونی میگذاریم, معمولا برنامه هام را جا به جا

میکنم و خودم را با برنامه وفق میدم, اما دوستانم خیلی وقتها میگن این

موقع کار داریم و بی کار نیستیم که و ... یا حتی زمان مکالمه ی

تلفنی, گاهی دوستم خیلی راحت برای کوچکترین کاری تماس را قطع

میکنه اما من بارها شده خانواده شام یا ناهارشون را خوردن اما به

احترام صحبتمون تماس را قطع نکردم.

و هزاران مثال دیگه...

این موضوع به شکلهای مختلف برام تکرار شده و سر درگمم کرده.

همیشه میگم نباید جواب هرکسی را مثل خودش داد و آدم باید بر حسب

شخصیت خودش با دیگران رفتار کنه ,اما تازگیها دارم خسته میشم.

خسته از اینکه میبینم بیشتر آدما به خودپسندها احترام بیشتری میگذارن

( البته احترامی ظاهری ,نه قلبی)

خسته میشم که بیشتر آدما رعایت حال اون کسی را بیشتر میکنن که

ناز و ادای بیشتری داره و کارهای خودش را مهمتر از همه میدونه

(هرچند میدونم از روی ترسه اینکارشون)

همیشه فکر کردم که: ارزش من به طرز فکرم و شعور و شخصیتمه

و روی اینها زیاد کار کردم(هرچند که هنوز نقص داره و کامل نیست)

اما گاهی حس میکنم دارم راهی را اشتباه میرم.

مثلا ممکنه تواضع من در خیلی از امور با چیزه دیگه ای اشتباه گرفته

بشه!

برای همین ازتون میخوام نظر بدید.

آیا من اشتباه میکنم و تواضع, اینکاری نیست که میکنم؟!

یا  برخی افراد جنبه ی تواضع را ندارن؟!

یا اینکه...؟


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩ توسط عارفه زاهدی موحد