مردی
مردی ثروتمند برای اهداف تجاری وگردش تصمیم به سفری
دریایی میگره.
بلیطی تهیه میکنه و منتظرمیشه ,تا اینکه روز
موعود میرسه و سفر اغاز میشه
طی سفر اتفاقاتی رخ میده که منجر به غرق شدن کشتی
میشه و تنها کسی که از این ماجرا جون سالم بدر میبره
همون تاجر داستانه!
تاجر وقتی تو ساحل جزیره چشم باز میکنه و خودشرو
تنها میبینه, حسابی ناراحت میشه چون به هر حال همه
مال ومنالش را تو اون کشتی از دست داده بود و حالا تو
جزیره ای دورافتاده بود که حتی احتمال نجاتشم کم بود!
خلاصه بعد از مدتی فکر و پیدا کردن چیزی برای خوردن
سعی میکنه به خودش امید بده که با ساختن یک قایق کوچک
میتونه از اینجا بره و...
پس به جست وجوی چوب میره و سعی و تلاشی برای
ساختن قایق میکنه , مدتی بعد قایق اماده میشه و تاجر با
خوشحالی بدنبال چوبی برای استفاده بعنوان پارو میره
که از دور دودی میبینه, با تعجب به سمت منشا دود میره و
در نهایت ناباوری میبینه گرمای نور خورشید باعث اتش
گرفتن قایق شده!
تمام امید مرد بیچاره به ناگهان از بین میره. به خدا
اعتراض میکنه و با زاری و ناراحتی از خدا مپرسه:
اخه چرا من زنده موندم؟و چرا تنها و در جزیره ای
متروک ؟ چرا امیدی در دلم افتاد برای نجات؟ و چرا امیدم
به یک لظه با اتش از بین رفت؟!...
در حال گریه و در اوج ناامیدی از دور کشتی دید که به
سمت جزیره میاد.
ناباورانه ایستاد و منتظر شد.
وقتی کشتی رسید و سوارش کردند, هنوز دربهت و شوک
بود!
وقتی به خودش امد و پرسید که چطور پیداش کردند ,
به اون گفتند که علامتی را که با دود اتش فرستاده دیدند!!!
تازه اون وقت بود که فهمید حادثه ای که فکر میکرد
تمام شانسش برای زنده موندن را از بین برده,
تنها راه نجاتی بوده از سوی پروردگار!