رفتم جلوی آیینه و قیچی رو تو دستم گرفتم,تردیدی نداشتم اما حس

خوبی هم نداشتم

بار اولم نبود ,چندمین بار بود که اینکارو انجام میدم, اما موهایی رو

که برای مدت زیادی قاب صورتم رو تشکیل میدادن رو بخشی از

وجودم میدونستم , حس خوبی نیست که با یه حرکت قیچی از خودم

جداشون کنم و تو سطل بریزمشون...

میدونی که چی میخوای و بارها دیدی که این تغییر, چهره ی بهتری

میده بهت اما باز وقت تماس قیچی با موهات ,دستت میلرزه...

حکایت این کارهای ساده تو زندگی ,حکایت شخصیت ما آدماست

اینکه خود من به کاری که میخوام انجام بدم ایمان دارم و میدونم که

تقریبا چطور باید انجامش بدم ,اما باز هم موقع انجام اون کار نیاز به

حمایت روحی دارم و تشویق ,تا لرزش دستم رو نادیده بگیرم و با

اطمینان و بدون ناراحتی, خودم و مسیرم رو اصلاح  کنم. اما اگر اون

حمایت روحی و تشویق هم که نباشه من به این لرزش دل و دستم

غلبه میکنم و کاری رو که درست میدونم انجام میدم, چون میخوام به

ایده آل ذهنی خودم نزدیک بشم.

خیلی ساله که اکثر کارهام رو خودم به تنهایی انجام میدم و اگر هم

نظری میپرسم ,فقط برای ارتقاء خودمه و نه اینکه اجازه بدم کسی برام

انتخابی بکنه!

وقتی خودت رو دربست میسپری به کسی و نظرش رو حتی اگر

منطقی ندونی و با نظرت مخالف باشه انجام میدی ,مثل اینه که بشینی

زیر دست آرایشگر وهمه چیز رو بگذاری به عهده ی سلیقه ی اون!

خیلی از آدمها این کار رو میکنن اما راستش من برام خیلی سخته که

حتی تو این امور کوچیک مثل مدل ابرو و یا...خودم رو بسپرم به

کسی! ترجیح دادم همیشه که حتی چندین بارکاری رو خراب کنم ,اما

توانایی این رو بدست بیارم که تا آخر عمراونچه رو که میخوام ,بدون

وابستگی به کسی یا چیزی ,ایجاد کنم...

درسته که همه ی امور تو زندگی قابلیت آزمون و خطا نداره و نمیشه

از تجربیات قبلی برای درست انجام دادن اون کارها استفاده کرد ,اما

هیچ کس مثل من نمیدونه که دقیقا چی میخوام و چطوری! تو اینجور

موارد ترجیح میدم که از مشورت آدمهای متخصص تو اون موضوع

استفاده کنم و نتیجه ی افکارم رو بعد از شنیدن حرفهای

اونها ,که تلفیقی از خواسته ها و علایق و عقاید خودمه و حرفهای

درست و منطقی اون آدمهاست , برای انتخاب مسیر و یا حتی ساختن

مسیر! به کار ببرم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ توسط عارفه زاهدی موحد

 

 

شکسپیر میگه: خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...

 خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...

 خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد!

 

خیانت  تو ذهنم موضوعی بوده برای فکر کردن در حالیکه

نه برای من اتفاق افتاده و نه نزدیکانم, اما تو جامعه زیاد دیدم...

(خیانتی که مورد نظر منه فقط رابطه ی ج ن س ی رو شامل

نمیشه ... )

همیشه برام زننده بوده و فرقی نداشته که فرد خیانت کار زن

بوده یا مرد! تو ذهنم یه آدم ترسو و بی شخصیت و غیر قابل

اعتماد  بوده که شاید بخشیده بشه اما ارزش ادامه دادن

رو نداره...

(اینکه تو دین و فرهنگ ما زن و مرد رو متفاوت میدونن  در

مورد ارتکاب به این کار پست هم واقعا

خودش موضوعی بوده غیر قابل درک که باعث شده کمتر

به حرفهای دیگه ی این دین و فرهنگ , اعتماد کنم!)

هیچ وقت دلم نمیخواد کسی کنارم باشه که فکرش جای دیگه

باشه و یا من پیش کسی باشم که فکرم باهاش نیست!

تو زندگی شخصیم سیستمی خواهم گذاشت که طرف مقابلم

تا وقتی با من باشه که از کنار من بودن خوشحال باشه و

از اینکه بین این همه آدم ,اون رو انتخاب کردم برای دوست

داشتن , راضی باشه و خوشحال باشه که بین این همه

آدم من رو انتخاب کرده برای علاقه مند شدن...

دلم میخواد تو هیچ رودربایستی و هیچ معذوریتی قرار نگیره و

هر روز من رو دوباره انتخاب کنه و هر روز برای داشتنم و

حفظ رابطمون تلاش کنه!

اینجوری اگر روزی خسته بشه ,به جای خیانت کردن و توهین

کردن به شخصیت خودش , شجاعت به خرج داده و ضعف

خودش یا من رو برای ادامه ی زندگی مشترک بیان کرده ( حتی

اگر موضوع ضعف نباشه و تنها اون آدم خسته شده باشه, در

نهایت موجودی تنوع طلب و بی وفا خونده میشه نه بی

شخصیت و رذل! 

چون نظرم اینه که اگر به کسی که به عشقت تکیه کرده بگی

که قابل تکیه کردن نیستی و میخوای تنهاش بگذاری ,خیلی

بهتر از اینه که ناگهان پشتش رو خالی کنی و اون رو به زمین

بزنی!) 

اینجوری دیگه هیچکدوم از دو نفر فکرشون رو مدام درگیر

کارها چیپی مثل  چک کردن و امتحان کردن همدیگه نمیکنن و

همینکه رابطشون هنوز ادامه داره این اعتماد به خودشون و

طرف مقابل رو خواهند داشت  که علاقشون پا برجاست...

فکر میکنم از ابتدای آشنایی دو نفر تا هر وقت که با هم رابطه

دارن و یا  زندگی میکنن  , هر روز و هر لحظه برای

ادامه دادن , رضایت دو طرف مهمه ,اما برای قطع شدن رابطه

عدم رضایت یکی از اون دو نفر کافی میتونه باشه!

(برای همین هم حق طلاق رو حق طبیعی هر یک از دو نفر

میدونم)

هیچ وقت آدمی نخواهم بود که اینجور مواقع درخواست ادامه

دادن رو بکنم , حتی اگر علاقه ی خیلی زیاد ی به طرف

مقابلم داشته باشم و عمر زیادی رو صرف زندگی باهاش

کرده باشم و خیلی هم ناراحت بشم!...

در مورد خودم هم این رو میدونم که پای حرفی که زدم

می ایستم و لازم نیست که زیرش رو امضا کنم, چه برسه پای

مسئولیتی که خودم از روی علاقه پذیرفتم و رسما به همه

اعلامش کردم( مثل ازدواج)

اما اگر روزی با تمام تلاشی که برای داشتن یه زندگی

مشترک خوب کردم و گذشت و صبر و اصلاح خودم در مواردی

که اشتباه عمل کردم ,باز هم ادامه رو سخت دیدم و نتونستم

که زندگی انسانی داشته باشم ,جدا شدن رو راه بهتری

میدونم تا اینکه زمینه ی رو برای لغزش فکری خودم ایجاد کنم!

(هرچند که در تئوری که الان دارم { چون تجربه نداشتم} , فکر

نکنم هیچ وقت حتی به خودم  اجازه بدم که فکر یه

همچین لغزشی رو تو ذهنم راه بدم)

برای همین هم سعی میکنم با دید باز انتخاب کنم و

غیر از منطقی بودن انتخابم , حتما علاقه مند باشم تا بعدا

احتمال پشیمون شدنم کمتر باشه.

چون انتخابی که فقط بر حسب شرایط باشه , بعدا همیشه

شرایط بهتری وجود خواهد داشت که تو رو از انتخابت پشیمون

کنه اما وقتی پایه و اساس انتخابت علاقه باشه , تا وقتی علاقه

داری اون آدم برات تو دنیا منحصر به فرده و قابل مقایسه با

هیچکس دیگه ای نیست...

مثل شازده کوچولو که گلش رو با هیچ گل دیگه ای برابر

نمیدونست و ارزش اون رو به اندازه ی عمری میدونست

که به پاش صرف کرده و اهلیش کرده...


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط عارفه زاهدی موحد

 

صبح ساعت ١٠ رسیدم کلینیک و از اونجایی که خبر خاصی

نبود و سگی که شکستگی تو پاش بود رو استاد به تنهایی

عمل میکرد,تو لابی نشستم و کمی به سالن و آدمای منتظر

پذیرش توجه کردم.

لابی کلینیک همیشه یه حس خاص رو در من ایجاد میکنه

مثل یه بوی خاص که من رو به خاطرات کودکی سوق میده...

صندلی های به هم متصل و قدیمی که یکی درمیون از بین

رفتن و مثل دندونهای یه آدم پیر میمونن که در حال لبخند زدنه!

صدای هواکش که مثل هواپیما میمونه و  و آبسردکن قدیمی

که از روی صداش میتونی خاموش و روشن شدنش رو حس

کنی ,سطل زباله ی بزرگ کثیفی که من رو یاد سطل 

مدرسه های سالهای تحصیلم میندازه ...

دیوارهایی با رنگ زرد و کرم که کثیفی زیادش باعث شده تبدیل

به خردلی بشه! و نزدیک کف که با کاشی سفید پوشیده

شده , کثیفی رو دوچندان نشون میده...

بوی خاص حیوانات خانگی و نوری که از دیوار شیشه ای سالن

مستقیم تو چشم آدم فرو میره...

دو تا خانم چادری  بودن که یه سگ ناز و خوشگل رو برای

واکسن آورده بودن. از اون سگهای لوس بود که حسابی هم

ترسو هستن و تا روپوش سفید میبینن شروع به لرزیدن میکنن

و از بغل صاحبشون بیرون نمیان!

یه سگم اونجا داشت شیطونی میکرد و حسابی هم فضول

بود ,طوریکه از بو کردن هیچ چیز و هیچکس هم تو اونجا صرف

نظر نمیکرد و اصلا معلوم نبود صاحبش کجاست!

کم کم داشت شلوغ میشد که اونجا رو ترک کردم و به بخش

رفتم تا ببینم چه خبره!

ذهنم حسابی مشغول بود و داشتم برنامه ریزی میکردم که بعد

از ظهر رو چه کار کنم.

از پیشنهاد دوستم که همراهم بیاد برای مصاحبه ی کار

حسابی خوشحال بودم و دیگه ترسی نداشتم از محیطی که

آشنایی خاصی با شخصیتهاش ندارم...

قرار شد بریم سینما و فیلم جدایی نادر از سیمین رو ببینیم.

عالیییییییییییییییییییییییییی بود. فیلمی خوش ساخت .واقع بینانه

با موضوعی جالب که بسیار جای پرداخت داشت و نویسنده 

 به خوبی از پسش بر اومده بود و بازیگر ها هم به نحو باور

نکردنی زیبا بازی کرده بودن...

با اینکه تقریبا تمام فیلم رو با داشتن بغض و اشکی در چشم,

به صورت لرزان دیدم! اما در نهایت از گذاشتن وقتم برای دیدن

فیلم بسیار راضی بودم( اغلب حوصله ی فیلم دیدن ندارم و

هر فیلمی توجهم رو جلب نمیکنه) و بسیار انرژی گرفتم .

به نظر مردم بعد از تمام شدن فیلم توجه میکردم و برام واقعا

جالب بود...

بعد از فیلم دوستم داشت برام توضیح میداد که قبل از گرفتن

مدرک از دانشگاه ,بهترین کار تدریس خصوصیه

و منم براش توضیح دادم که نمیشه به کسی اعتماد کرد و وارد

خونه ی مردم شد و ...

شرکتی که برای مصاحبه رفته بودیم ,تو کار وارد کردن و

فروش تجهیزات پزشکی بود.

مدیر عامل شرکت از من پرسید برای چی دنبال کار هستم و به

تیپم نمیاد که احتیاج داشته باشم از لحاظ مالی!

وقتی گفتم که میخوام مستقل باشم و برای هر چیزی نیاز

نباشه به خانواده نیاز پیدا کنم ,لبخندی زد و گفت: این تلاش

شما قابل تقدیره اما شما باید تو این راه سختیهای زیادی رو

تحمل کنی.میتونی؟!

فکر کردم و گفتم: حتما.

یه حرفی گفت که الان مدتیه من دارم بهش فکر میکنم و

شنیدنش از یه غریبه برام واقعا جالب بود.گفت: تو زندگی

ما نیستیم که مشکلات رو برای خودمون بخواهیم یا نخواهیم,

ولی این ما هستیم که انتخاب میکنیم که با قرار گرفتن تو

اون شرایط خودمون رو شکست خورده بدونیم و یا اینکه

تصمیم داریم پیروز بشیم. و یا حتی از اون به عنوان سکوی

پرش استفاده کنیم!

این روزها زندگیم بالا و پایین زیاد داشته و من همش با این

تصمیم بودم که از همه ی سختی هاش استفاده کنم تا

 تجربه ای درست پیدا کنم برای موفق شدن ...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ توسط عارفه زاهدی موحد

 

ساعت 6:30 صبح پاشدم که تا صبحانه بخورم و لباسهام رو اتو

کنم و آماده رفتن بشم ساعت شده 7:30, از امروز تا

دو هفته ی آینده رو کارورز بخش جراحی هستم و باید از 8:30

کلینیک دانشکده باشم.

به ساعت نگاه کردم و دیدم ٧:45 شده! پس با احتساب حداقل

1 ساعت تو راه موندن ,15 دقیقه دیر میرسم .

با عجله از خونه بیرون رفتم و خواستم سعی کنم که تند حرکت

کنم, اما با ضربه ی محکمی که پام   دیشب از روی

 بی توجه ی به میز خورده بود ,تقریبا راه رفتن امکان پذیر نبود!

به سختی سعی کردم مسیر خونه تا سر کوچه رو بدون

تاثیر درد زیاد روی راه رفتنم بگذرونم اما واقعا شدنی نبود.

هزار بار از خدا کمک خواستم و به شکلهای مختلف سعی کردم

که عادی راه برم ( با اینکه کسی اونجا نبود که ببینه ,اما خیلی

برام ناراحت کننده بود که تو حرکتم لنگش ایجاد شده بود)

یاد خانم دکتری افتادم که تو درمانگاه شهرداری سر کوچمون کار

میکنه و نمیدونم که پاش چه مشکلی داره که...

من هر بار که دیدمش براش از خدا صبر خواستم و موفقیت و

حس رضایت, اما باز هم ته دلم پیش خدا گله کردم و...

تو تاکسی که نشستم ,کمی از درد  انگشت پام کمتر شده بود

و یاد مصاحبه ی کاری افتادم که امروز قرار بود برم و حسابی

از اتفاقی که افتاده بود ناراحت شدم, چون جایی که باید میرفتم

مسیر پیاده روی داشت و امروز واقعا برام سخت بود رفتن...

ساعت 8:45 که رسیدم به دانشکده ,سریع رفتم و روپوش

پوشیدم و وارد کلینیک شدم و به بخش جراحی رفتم که یکوقت

به خاطر تاخیرم غیبت نخورم.

جالب بود که هیچکدوم از بچه ها نبودن و کیس هم نداشتیم و

یه ساعتی رو نشستیم تا یا مریض بیارن و یا دکتر شیفت

تشریف بیارن و یا بچه ها!

که البته تا آخر وقت (12 ظهر )فقط بچه ها اومدن و کلا رفتنمون

جز حضوری خوردن نتیجه ای نداشت!

میدونید...

با خودم فکر میکنم که تو کشور ما از مدرسه رفتن بچه ها این

موضوع رو کم کم جا میندازن که برایند کارهای روزت صفر باشه!

تو دانشگاه این آموزش ! به اوج خودش میرسه و وقتی هم که

مشغول کار! میشی ,آموخته هات رو که در نهایت هیچی

نیستن , به کار میگیری و ساعتی رو به هیچ میگذرونی و سر

خودت رو مشغول میکنی تا در نهایت به خونه برگردی و

خستگی در بیاری!

اتفاقا خیلی هم خسته میشی ,چون خودت از کار مفید روزانت

خبر داری و همین حس ,زحمت رفت و آمدت رو و زمان زیادی رو

که تلف کردی ,باری میکنه به روح خستت که با هیچ خوابی

خستگیش در نمیاد...

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط عارفه زاهدی موحد

 

گاهی حس میکنم بادبادک افکارم رو به خاطر شرایطی که دارم

آنچنان محدود کردم که تو آسمون ممکن و نا ممکن ذهنم به این

پهناوری, فرصت پرواز و مانوری خوب رو ازش گرفتم!

کم کم دارم تمرین میکنم تا زودتر از پیله بیرون بیام.

این نظریه که 6 روز قرار باشه عمر کنم و نصفش رو در پیله و در

حال خودآرایی باشم, تا به هنگام بیرون اومدن ,قابل ستایش

باشم و زیبا , الان دیگه تقریبا  ارزشش رو برام از دست داده و

ترجیح میدم زودتر پروانه ای بشم نه چندان زیبا, که از پروازش

لذت ببره و بجای از دست دادن وقت تو پیله ,برای هرچه زیباتر

شدن ,به بیرون بیام و از زیباییها لذت ببرم.

میخوام کمتر محدودیتها رو بپذیرم و بیشتر به اون چه که

پتانسیل بدست آوردنش رو دارم بپردازم و برای بدست آوردنش

تلاش کنم.

میخوام دیگه اون ماهی تو تنگ نباشم که آب آزاد رو به وضوح

میبینه و از شنا کردن توش میترسه!

یا شایدم ذهن کوچیکش ,تنگ  بلورینش رو شکست ناپذیر

میدونه!

شاید حس کنی که این تصمیم رو بارها گفتم و ...

اما باور کن که هر بار هم حرکتی به خودم دادم و از این دیوار

سنگی که سخت میشه تغییرش داد خودم رو بیشتر آزاد کردم

 

 

گاهی این حرکت کند ,حتی خودم رو هم از ادامه دادن نا امید

میکنه!

اما از دور که به خودم و حرکت مستمر اما آرومم نگاه میکنم

میبینم که قسمتهای سختی رو گذروندم و ارزش ادامه دادن رو

داره.

با پیدا کردن کار میخوام قدم اول این مرحله رو بر دارم.

نیاز شدید و میلی عجیب دارم به مستقل شدن.

این نیاز رو از خیلی سال پیش حس میکردم , اما فکر میکردم

دوست داشتن و علاقه داشتن مانعی بزرگه برای اینکار

اما حالا میخوام ثابت کنم که: علاقه همراه استقلال

داشتن, میتونه با کیفیتی بسیار مرغوب تر باشه.

میخوام بگم اگر عزیزانم من رو دوست دارن ,باید اونجور که

هستم و میخوام که باشم دوستم داشته باشن و این نوع از

دوست داشتن میتونه تکامل یافته تر باشه و ماندگار تر!

میخوام اون ایمانی رو که میگن بهم دارن, تو عمل نشونم بدن

میخوام اون ادعایی که تو حرف دارم ,تو عمل ثابت کنم.

تو این راه به اعتماد به نفس و صبر و ایمان و تلاش زیاد  و...

 و  آرزوهای خوب شما نیاز دارم.


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠ توسط عارفه زاهدی موحد

 

گاهی دلم میخواد ایده آل گراییم دکمه ای داشت که خاموش و

روشنش میکردم!

چون تو موقعیتهایی که کاری از دستم بر نمیاد , تنها کاربرد این

حس خود آزاری میتونه باشه!

اینکه اکثر اوقات راضی نمیشی و نمیتونی اونجور که دلت

میخواد لذت ببری , اینکه میبینی خیلیها به سادگی میتونن

از اون شرایط لذت ببرن و تو...

نمیدونم, شاید دیگران هم فقط به ظاهر از یه شرایطی راضی

هستن!

به هر حال خیلی وقته که سعی میکنم تلاشم رو برای نزدیک

شدن به ایده آل انجام بدم و نتیجه هرچه که هست برام

لذتبخش باشه, تا حدودی هم تو این روش پیشرفت داشتم ,

اما اینکه در نهایت به نتیجه ی دلخواهم میرسم یا نه...؟!

فکر میکنم زندگی کردن مثل بندبازی میتونه باشه

اگر رو خط تعادل حرکت نکنی , اگر بخوای بی توجه به توانت و

موقعیتت خیلی سریع حرکت کنی , به سادگی ممکنه همه

چیزت رو از دست بدی!

البته تو این راه توکلت به یه قدرت بینهایت هم میتونه خیالت رو

از نابودی بر اثر غفلتی کوچیک راحت کنه...

یادمه تو یه دوره ای از زندگیم رکود زیادی وجودم رو فرا گرفته

بود ,یه جمله ای رو خوندم که عامل محرکی شد برای حرکت

دادن به خودم ,این جمله رو تقدیم میکنم به همه ی شما

دوستای خوبم که همراهیم میکنین تو فراز و نشیبهای روحیم:

"زندگی کردن مثل دوچرخه سواریه ,

برای حفظ تعادل باید حرکت کرد"

ـ

چند روزی رفتیم اصفهان , تمام خاطرات ی رو که از آخرین

سفرم به اونجا داشتم ( فکر کنم 15 سال پیش بوده)و مثل

تصویری محو همیشه پیش زمینه ی اسم این شهر بود برام ,

واضح شد. جالب بود اما ...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط عارفه زاهدی موحد

بچه که بودم میدونستم که دخترم ,اما نمیدونستم فرق من

با یه پسر ,غیر از موهای بلندم چی میتونه باشه!

روابطم بر حسب دختر و پسرتنظیم نمیشد و دوستیهام هم

ساده و بی تکلف بود...

داشتن حجاب تو سن و سال کم باعث شد بیشتر به این

تفاوتها فکر کنم ,اما باز به نتیجه ای نرسیدم!

محدودیتهای بی دلیلی رو که مجبور به رعایتشون  بودم ,

باعث میشد که آرزوم باشه که پسر باشم!

 پنجم دبستان بودم که معلممون از لحاظ علمی فرق یک دختر

با یک پسر رو برام روشن کرد. اما باز هم متوجه نشدم چرا 

 اینهمه تفاوت میتونه ناشی از یه تفاوت جسمانی باشه!

سالها تو مدارسی درس خوندم که دختر و پسر,

سر یه کلاس مینشستن و همیشه دیده بودم نگاه دختر و پسر

به هم دیگه, از جنس متفاوتیه(جدا از اینکه بالاخره بخشی از

این تفاوت ها برای محدودیتها و جدا کردن همیشگی دختر و

پسر از همدیگه  تو ایران بوده و هست)

وقتی اول دبیرستان اومدم ایران و تو جو بچه ها قرار گرفتم,

خیلی مسائل رو به طرز وحشتناکی فهموندن بهم!!!!!!!

اون روزها زندگی برام از شکلی معمول به شکلی غیر معمول

درومده بود و دیگه تحمل دیدن هیچ مرد و زنی رو نداشتم,

حتی مادر و پدرم!

یادمه که هر روز گریه میکردم و حس میکردم بهم خیانت شده

باور داشتم که اگر اون چیزهایی که شنیده بودم واقعیت بوده

حتما قبلش کسانی که دوستم داشتن (مثل مادرم ) به

روشی بهتر متوجهم میکردن!

اما کم کم با واقعیتها سعی کردم کنار بیام

سخت بود...

اونوقت بیشتر به زن بودنم حساس شدم

شنیدن تئوری حجاب و اینکه زن با پوشوندن خودش میتونه

جلوی فساد رو بگیره و ... واقعا برام ناراحت کننده بود.(و

البته هنوز هم هست!)

تعجب میکنم که تو این جریانات, فشارهایی رو روی زنها

قرار دادن و با گفتن اینکه خیلی پاکی و خیلی خوبی و...

جوی ساختن برای خواسته های عده ای!

تعجب بیشتری میکنم از اینکه عده ای از زنها هم این نقش رو

پذیرفتن و ازش دفاع میکنن!!!!!!!!!!!!!!

اینکه نقش وسوسه کننده رو بپذیری و بخوای با حجاب!

خودت رو از این نقش کنار بکشی!...

نمیدونم...

راستش الان دیگه دختر بودنم رو پذیرفتم و دوستش دارم

غرور ,ظرافت و زیبایی و حساسیتهای مخصوص دخترها رو تو

وجود خودم درک میکنم و دوست ندارم حس کنم که باید

منکرشون بشم و با پوشوندن خودم با مانتو یا روسری متانت

خودم رو ثابت کنم.

من به عنوان یک دختر متانتم رو با برخورد و رفتارم ثابت میکنم

و حد و حدود هر کسی رو با رفتار و نگاهم  مشخص میکنم نه

با چند متر پارچه!

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠ توسط عارفه زاهدی موحد

 

نمیدونم دقیقا حسم چیه!

صدای پرنده ها و نم نم بارون مستم میکنه

تو پوست خودم نمیگنجم و دلم میخواد از صبح

تا شب رو تو تهران خلوت بهاری, تو خیابونا پرسه بزنم.

گاهی هم اینقدر دلم میگیره که حس میکنم اشک تو چشمام

منتظر بهونست!

گاهی از گرما نمیدونم چیکار کنم و گاهی هم اینقدر سردمه که

نشستنم پیش شوفاژ ,تنها باعث انتقال سرمای بدن من به اون

میشه!

اینجوری میشه تاثیر آب و هوا در روحیه ی بنده رو اثبات کرد!

امیدوارم هرجای این دنیا که هستید ,شاد و سلامت باشید...

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠ توسط عارفه زاهدی موحد